الهی نامه › بخش دهم › (۹) حکایت پیر بخاری و مخنث
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی پیری بخاری بود در راه — مخنث پیشهٔ را دید ناگاه
چو او را دید تر دامن بعالم — کشید از ننگ او دامن فراهم
مخنث گفت ای مرد بخارا — نشد نقد من و تو آشکارا
مشو امروز نقدت را خریدار — که فردا نقدها گردد پدیدار
چو مقبولی و مردودی عیان نیست — ترا از خویش سود از من زیان نیست
چو تو کوری خود میبینی امروز — چرا دامن ز من در چینی امروز
ولی امروز میباید مُقامت — که تا فردا رسد خطی بنامت
چو بشنید این سخن آن مرد از وی — بخاک افتاد دل پُر درد از وی
دلا امروز نقد تو که دیدست — که دل از وی بظاهر در کشیدست
تفحص گر کنی از نقد جانت — تحیّر بیش گردد هر زمانت
بفرمان رو چو داری اختیاری — دگر با هیچ کارت نیست کاری
ازینجا گر نکو ور بد برندت — چو بیخود آمدی بیخود برندت