الهی نامه › بخش دهم › (۱۲) حکایت دیوانه که میگریست
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی دیوانه بودی بر سر راه — نشسته بر سر خاکستر آنگاه
زمانی اشک چون گوهر فشاندی — زمای نیز خاکستر فشاندی
یکی گفت ای بخاکستر گرفتار — چرا پیوسته میگرئی چنین زار
چنین گفت او که پر شورست جانم — چو شمعی غرقه اندر اشک ازانم
که حق میبایدم بی غیر و بی پیچ — ولی حق را نمیباید مرا هیچ