الهی نامه › بخش یازدهم › (۶) حکایت سلطان محمود با ایاز در گرمابه
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مگر روزی ایازِ سیماندام — چو جانها سوخت تنها شد به حمّام
رفیقی گفت با محمودِ پیروز — که محبوبت به حمّامست امروز
چو شه را این سخن دَر گوش آمد — چو دریایی دلش دَر جوش آمد
چو مردی حال کرده شاه عالی — سویِ حمّام شد خالی و حالی
بدید القصّه رویِ آن پریوش — وَزو دیوارِ گرمابه پُرآتش
ز عکسِ صورتش دیوارِ حمام — همه رقّاص گشته از دَر و بام
چو خسرو حُسنِ سَر تا پای او دید — همه جان وقفِ یک یک جایِ او دید
دلش چون ماهیای بر تابه افتاد — وزان آتش دَران گرمابه افتاد
ایاز افتاد دَر پایش که ای شاه — چه افتادت بگو امروز دَر راه
که عقل تو که عقلی بود کامل — چنان عقلی چو عقلی گشت زائل
شهش گفتا چو رویت در نظر بود — ز یک یک بندِ تو دل بیخبر بود
کنون چون دیده آمد بنده بندت — شدم چون بند بندت مستمندت
مرا از عشقِ رویت جان همی سوخت — کنون صد آتشِ دیگر برافروخت
چو یک یک بندت آمد دلنوازم — کنون من با کدامین عشق بازم
دلا معشوق را دَر جان نشان تو — نثارش کُن ز چشم دُرفشان تو
چو او بنشست بر تختِ دلِ تو — بینداخت آن همه رَختِ دلِ تو
تو از شادیِ او از جای میرو — گَهی بر سَر گَهی بر پای میرو
تماشا میکُن و میخور جهانی — که تو خوردی جهانی هر زمانی
ولی گر خلق گِرد آید هزاران — کنند از جهل بر تو تیرباران
چو معشوقِ تو با تو در حضورست — اگر آهی کنی از کار دورست