الهی نامه › بخش یازدهم › (۷) حکایت شیخ بایزید و آن قلّاش که او را حدّ میزدند
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بکاری بایزید عالم افروز — بصرّافان گذر میکرد یک روز
یکی قلاش را در پیش ره دید — ز سر تا پای او غرق گنه دید
چنان میزد کسی حدّش بغایت — که خون میریخت بیحدّ و نهایت
دران سختی نمیکرد آه قلّاش — که میخندید و پس میگفت ای کاش
که دایم همچنینم میزدندی — به تیغ آتشینم میزدندی
چنان زان رند شیخ دین عجب ماند — که در آن جایگه تا وقتِ شب ماند
چو آخر حدِّ او آمد بانجام — ازو پرسید پنهان پیر بسطام
که چندین زخم خورده خون برفته — تو چون گل مانده خندان و شکفته
نه آهی کرده نه اشکی فشانده — منم در کارِ تو حیران بمانده
مرا آگاه کن تا سرِّ این چیست — که در محنت توان خوش خوش چنین زیست
چنین گفت آن زمان قلّاش مهجور — که بود ای شیخ معشوق من از دور
ستاده بود جائی بر کناره — نبودش هیچ کاری جز نظاره
چو من میدیدمش استاده در راه — نبودم آن زمان از درد آگاه
مرا آن لحظه گر صد زخم بودی — بچشمم چشم زخمی کی نمودی
ستاده بهرِ من معشوق بر پای — چگونه من نباشم پای بر جای
چو بشنود این سخن مرد یگانه — ز چشمش گشت سَیل خون روانه
بدل میگفت ای پیر سیه روز — ازین قلّاش راه دین بیاموز
همه کار تو در دین باژگونه ست — ببین تا خود تو چونی او چگونهست
ترا زین رند دین میباید آموخت — گر آموزی چنین میباید آموخت
بسی باشد که در دین اهلِ تسلیم — ز کمتر بندهٔ گیرند تعلیم