☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش یازدهم › (۷) حکایت شیخ بایزید و آن قلّاش که او را حدّ می‬زدند

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

بکاری بایزید عالم افروز — بصرّافان گذر می‌کرد یک روز

یکی قلاش را در پیش ره دید — ز سر تا پای او غرق گنه دید

چنان می‌زد کسی حدّش بغایت — که خون می‌ریخت بی‌حدّ و نهایت

دران سختی نمی‌کرد آه قلّاش — که می‌خندید و پس می‌گفت ای کاش

که دایم همچنینم می‌زدندی — به تیغ آتشینم می‌زدندی

چنان زان رند شیخ دین عجب ماند — که در آن جایگه تا وقتِ شب ماند

چو آخر حدِّ او آمد بانجام — ازو پرسید پنهان پیر بسطام

که چندین زخم خورده خون برفته — تو چون گل مانده خندان و شکفته

نه آهی کرده نه اشکی فشانده — منم در کارِ تو حیران بمانده

مرا آگاه کن تا سرِّ این چیست — که در محنت توان خوش خوش چنین زیست

چنین گفت آن زمان قلّاش مهجور — که بود ای شیخ معشوق من از دور

ستاده بود جائی بر کناره — نبودش هیچ کاری جز نظاره

چو من می‌دیدمش استاده در راه — نبودم آن زمان از درد آگاه

مرا آن لحظه گر صد زخم بودی — بچشمم چشم زخمی کی نمودی

ستاده بهرِ من معشوق بر پای — چگونه من نباشم پای بر جای

چو بشنود این سخن مرد یگانه — ز چشمش گشت سَیل خون روانه

بدل می‌گفت ای پیر سیه روز — ازین قلّاش راه دین بیاموز

همه کار تو در دین باژگونه ست — ببین تا خود تو چونی او چگونه‌ست

ترا زین رند دین می‌باید آموخت — گر آموزی چنین می‌باید آموخت

بسی باشد که در دین اهلِ تسلیم — ز کمتر بندهٔ گیرند تعلیم

← Önceki 148 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı