☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش یازدهم › (۸) حکایت عبدالله مبارک با غلام

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مگر ابن المبارک بامدادی — بره می‌رفت برفی بود و بادی

غلامی دید یک پیراهن او را — که می‌لرزید از سرما تن او را

بدو گفتا چرا با خواجه این راز — نگوئی تا ترا جامه کند ساز

غلامک گفت من با خواجهٔ خویش — چه گویم چون مرا بیند کم و پیش

چو او می‌بیندم روشن چه گویم — چو او به داند از من من چه جویم

چو بشنید این سخن ابن المبارک — برآمد آتش از جانش بتارک

بزد یک نعره و بیهوش افتاد — چنان گویا کسی خاموش افتاد

زبان بگشاد چون با خویش آمد — که ما را رهبری در پیش آمد

الا ای راه بینان حقیقت — درآموزید ازین هندو طریقت

که می‌داند که در هر سینهٔ چیست — ز چندین خلق داغش بر دل کیست

دلی کز داغ او آگاه گردد — رهش در یک نفس کوتاه گردد

که هر دل را که از داغش نشانست — بیک دم پای کوبان جان فشانست

چنان کان حبشی ازداغش خبر یافت — بیک دم عمر ضایع کرده دریافت

← Önceki 149 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı