الهی نامه › بخش یازدهم › (۸) حکایت عبدالله مبارک با غلام
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مگر ابن المبارک بامدادی — بره میرفت برفی بود و بادی
غلامی دید یک پیراهن او را — که میلرزید از سرما تن او را
بدو گفتا چرا با خواجه این راز — نگوئی تا ترا جامه کند ساز
غلامک گفت من با خواجهٔ خویش — چه گویم چون مرا بیند کم و پیش
چو او میبیندم روشن چه گویم — چو او به داند از من من چه جویم
چو بشنید این سخن ابن المبارک — برآمد آتش از جانش بتارک
بزد یک نعره و بیهوش افتاد — چنان گویا کسی خاموش افتاد
زبان بگشاد چون با خویش آمد — که ما را رهبری در پیش آمد
الا ای راه بینان حقیقت — درآموزید ازین هندو طریقت
که میداند که در هر سینهٔ چیست — ز چندین خلق داغش بر دل کیست
دلی کز داغ او آگاه گردد — رهش در یک نفس کوتاه گردد
که هر دل را که از داغش نشانست — بیک دم پای کوبان جان فشانست
چنان کان حبشی ازداغش خبر یافت — بیک دم عمر ضایع کرده دریافت