الهی نامه › بخش یازدهم › (۹) حکایت حبشی که پیش پیغامبر آمد
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی حبشی بر پیغامبر آمد — که تَوبه میکنم وقتش درآمد
اگر عفوست وگر توبه قبولست — مرا بر پشتی چون تو رسولست
پیمبر گفت چون تو توبه کردی — یقین میدان که آمرزیده گردی
دگر ره گفت آن حبشی که آنگاه — که بودم در گناه خویش گمراه
گناهم حق چو نپسندیده باشد — میان آن گناهم دیده باشد
پیمبر گفت پس تو میندانی — که بر حق ذرّهٔ نبوَد نهانی
گناهت ذرّه ذرّه دیده باشد — ولیکن از کَرَم پوشیده باشد
چو حبشی این سخن بشنید ناگاه — برآورد از دل پر خون یکی آه
چنان آن آهش از دل تاختن کرد — که مرغ جانش را بیخویشتن کرد
به پیش مصطفی بر خاک افتاد — سوی حق پاک رفت و پاک افتاد
صلا در داد یاران را پیمبر — که بشتابید ای اصحاب یکسر
که تا برکشتهٔ حق غرق تشویر — بگوئید و بپیوندید تکبیر
کسی کو کشتهٔ شرم و حیا شد — اگر مُرد او تن او توتیا شد
اگر تو ذرّهٔ خاکش ببوئی — بوَد صد بحر پر تشویر گوئی