الهی نامه › بخش اول › (۱) حکایت زن صالحه که شوهرش به سفر رفته بود (3/6)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
جوان گفتش دلم بُردی و جانی — چگونه ازتو سر تابم زمانی
زنش گفتا گر از من سر نتابی — سر موئی ز وصل من نیابی
بسی رفتند و گفتند و شنیدند — که تا هر دو بدریائی رسیدند
بدان ساحل یکی کشتی گران بود — همه پُر رخت و پُر بازارگان بود
چون از زن آن جوان نومید درماند — یکی بازارگان را پیش خود خواند
که دارم یک کنیزک همچو ماهی — ندارد جز سرافرازی گناهی
ندیدم کس به نافرمانیِ او — مرا تا کی ز سرگردانی او
اگرچه نیست کس مثلش پدیدار — نیم خوی بدش را من خریدار
بسی کوشیدهام تا چند کوشم — کنونش گر تو خواهی میفروشم
بدان بازارگان این گفت زنهار — مرا از وی مشو هرگز خریدار
که شوهر دارم وآزادم آخر — رسید از دست او فریادم آخر
سخن بازارگان نشنید از وی — بدیناری صدش بخرید از وی
بصد سختیش در کشتی نشاندند — وزانجا در زمان کشتی براندند
خرنده چون بدید آن قدّ و دیدار — بزیر پرده از جان شد خریدار
دران دریا دلش در شور آمد — نهنگ شهوتش در زور آمد
بزن نزدیک شد آن زن بیفتاد — که فریادم رسید ای خلق فریاد
مسلمانید و من هستم مسلمان — بر ایمانید ومن هستم برایمان
من آزادم مرا شوهر بجایست — گواه صادقم این دم خدایست
شما را مادر و خواهر بود نیز — بزیر پرده در دختر بود نیز
کسی این بد گر اندیشد بر ایشان — شود حال شما بیشک پریشان
چو نپسندید ایشان را درین کار — مرا از چه پسندید این چنین بار
غریب و عورة و درویش و خوارم — ضعیف و عاجز و زار ونزارم
مرنجانید این جان سوز را بیش — که فردائیست مر امروز را پیش
چو بود آن زن نکوگوی و نکو دل — بسوخت آن اهل کشتی را بدو دل
بیکبار اهل کشتی یار گشتند — نگه دار زن غمخوار گشتند
ولی هر کس که روی او بدیدی — بصد دل عشق روی او خریدی
بآخر اهل آن کشتی بیکبار — شدند القصّه بر وی عاشق زار
بسی با یک دگر گفتند از وی — بسی آن عشق بنهفتند از وی
چو هر دل را بدو بود اشتیاقی — بیک ره جمله کردند اتّفاقی
که آن زن را فرو گیرند ناگاه — برآرند آرزوی خود باکراه
چو زن از حال آن شومان خبر یافت — همه دریا زخون دل جگر یافت
زبان بگشاد کای دانای اسرار — مرا از شرِّ این شومان نگه دار
ندارم از دو عالم جز تو کس را — ازین سَر ها بُرون بَر این هوس را
اگر روزی کنی مرگم توانی — که مردن به بود زین زندگانی
خلاصی ده مرا یا مرگ امروز — که من طاقت ندارم اندرین سوز
مرا تا چند گردانی بخون در — نخواهی یافت از من سرنگون تر
چو گفت این قصّه و بی خویشتن شد — ازان زن آب دریا موج زن شد
برآمد آتشی زان آب سوزان — که دریاگشت چون دوزخ فروزان
بیک دم اهل کشتی را بیکبار — بگردانید در آتش نگونسار
همه خاکستری گشتند در حال — ولیکن ماند باقی جمله را مال
یکی بادی درآمد از کرانه — به شهری کرد کشتی را روانه
زن آن خاکستر از کشتی بینداخت — چو مردان خویشتن را جامهٔ ساخت
که تا برهد ز دست عشق بازی — کند بر شکل مردان سرفرازی
بسی خلق آمدند از شهر در راه — غلامی را همی دیدند چون ماه
بتنهائی دران کشتی نشسته — جهانی مال با وی تنگ بسته
بپرسیدند ازان خورشید رخ حال — که تنها آمدی با این همه مال
بدیشان گفت تا شه نایدم پیش — نگویم با دگر کس قصّهٔ خویش
خبر دادند ازو شه را که امروز — غلامی در رسید الحق دلفروز
بتنهائی یکی کشتی پر از مال — بیاورده نمیگوید دگر حال
ترا میخواهد او تا حال گوید — حدیث کشتی و آن مال گوید
تعجّب کرد شاه و شد روانه — بیامد پیش آن ماه زمانه
تفحّص کرد حالش شاه هُشیار — چنین گفت او که ما بودیم بسیار
به کشتی در نشستیم و بسی راه — بپیمودیم دایم گاه و بیگاه
چو بیکاران آن کشتیم دیدند — بشهوة جمله مهر من گزیدند
ز حق درخواستم تا حق چنان کرد — که دفع شرِّ مُشتی بد گمان کرد
درآمد آتشی و جمله را سوخت — مرا برهاند و جانم را بر افروخت
ببین اینک یکی برجایگاهست — که مردم نیست انگشت سیاهست
مرا زین عبرتی آمد پدیدار — نیم من مال دنیا را خریدار
همه برگیر مال بیشمارست — ولی یک حاجتم از تو بکارست
که سازی بر لبِ این بَحرَم امروز — عبادت را یکی معبد دلفروز