☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش یازدهم › (۱۰) حکایت آن مرد که عروس خود را بکر نیافت

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

عروسی خواست مردی چون نگاری — بمهر خود ندیدش برقراری

چو آن شوهر بمهر خود ندیدش — نشان دختر بخرد ندیدش

همه تن چون گلاب آنجا عرق کرد — چو گل جان را بجای جامه شق کرد

چو مرد از شرم زن را آنچنان دید — وزان دلتنگی او را بیم جان دید

دل آن مرد خست از خجلت او — بصحّت برگرفت آن علّت او

بدو گفتا که من ایمان ندارم — اگر این سرِّ تو پنهان ندارم

نگردد مادرت زین راز آگاه — پدر را خود کجا باشد درین راه

چو خالی نیست از عیب آدمی زاد — اگر عیبی ترا در راه افتاد

بپوشم تا بپوشد کردگارم — که من بیش از تو در تن عیب دارم

تو دل خوش دار و چندین زین مکن یاد — دگر هرگز مبادت زین سخن یاد

چو شد روز دگر بگذشت این حال — بریخت آن مرغ زرّین را پر وبال

چنان در ورطهٔ بیماری افتاد — که در یک روز در صد زاری افتاد

رگ و پی همچو چنگش در فغان ماند — همه مغزش چو خرما استخوان ماند

چو شوهر دید روی چون زر او — طبیب آورد حالی بر سر او

کجا یک ذرّه درمان را اثر بود — که هر دم زرد روئی تازه‌تر بود

زبان بگشاد شوهر در نهانی — که کُشتی خویشتن را در جوانی

اگر آن خواستی تا من بپوشم — بپوشیدم وزین معنی خموشم

وگر آن بود رای تو کزین کار — مرا نبوَد خبر نابوده انگار

چرا زین غم بسی تیمار خوردی — که تا خود را چینن بیمار کردی

چنین گفت آنگه آن زن کای نکوجُفت — ز چون تو مرد ناید جز نکو گفت

تو آنچ از تو سزد گفتی و کردی — غم جان من بیچاره خوردی

ولی من این خجالت را چه سازم — که می‌دانم که میدانی تو رازم

چو تو هستی خبردار از گناهم — کجا برخیزد این آتش ز راهم

بگفت این وز خجلت بیخبر گشت — سیه شد روزش و حالش دگر گشت

چو چیزی را که بودش آن ببخشید — نماندش هیچ چیزی جان ببخشید

اگر یک قطره شد در بحر کل غرق — چرا ریزی ازین غم خاک بر فرق

مشو چون قطره زین غم بی سر و پا — که اولیتر بوَد قطره بدریا

چرا زادی چو می‌مُردی چنین زار — ترا نازاده مُردن به شرروار

چرا برخاستی چون می‌بخفتی — چرا می‌آمدی چون می‌برفتی

← Önceki 151 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı