الهی نامه › بخش دوازدهم › (۳) حکایت شبلی با آن جوان در بادیه
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مگر شبلی چو شمعی سر بسر سوز — به راهِ بادیه میرفت یک روز
جوانی دید همچون شمعِ مجلس — بهدست آورده شاخی چند نرگس
قصَب بر سر یکی نعلین در پای — خرامان با لباسی مجلسآرای
قدم میزد به زیبایی و نازی — چو کبکی کاو بوَد ایمن ز بازی
بر او رفت شبلی از سر مهر — بدو گفت ای جوانِ مشتریچهر
چنین گرم از کجا رفتی چنین شاد؟ — جوان ماهرو گفتش ز بغداد
برون رفتم از آنجا صبحگاهی — کنون در پیش دارم سخت راهی
دو ساعت بود از بُنگاه رفته — برآمد پنج روز از راه رفته
چو شد القصّه شبلی تا حرمگاه — یکی را دید مست افتاده در راه
سته گشته ضعیف و ناتوان هم — دلش رفته ز دست و بیمِ جان هم
حکایت کرد شبلی نزد یاران — که چون دید او مرا آهسته نالان
مرا از پیشِ کعبه داد آواز — که ای بوبکر میدانی مرا باز؟
من آن نازکتنِ تازهجوانم — که دیدی در فلان جایی چنانم
مرا با صد هزاران ناز و اعزاز — به پیش خویش خواند و کرد دَر باز
بههر ساعت مرا گنجی دگر داد — بههر دم آنچه جستم بیشتر داد
کنون چون آمدم با خود بهیکبار — بگردانید بر فرقم چو پرگار
دلم خون کرد و آتش در من انداخت — ز صحن گلشنم در گلخن انداخت
به بیماری و فقرم مبتلا کرد — ز گردونم بهیک ساعت جدا کرد
نه دل ماند و نه دنیا و نه دینم — چنین کهامروز میبینی چنینم
ازو پرسید شبلی کای جوانمرد — چنین کت امر میآید چنان گرد
جوابش داد کای شیخ یگانه — کهرا این برگ باشد جاودانه؟
نمیدانم منِ مست این معمّا — که میگوید تو باشی جمله یا ما
ازان میسوزم و زان میگدازم — که مویی در نمیگنجد چه سازم
تو خود در پیشِ چشم خود نشستی — ز پیش چشم خود برخیز و رستی
فرستادند بهرِ سودت اینجا — ندیدم سود جز نابودت اینجا
چو بهره از همه چیزیت هیچ است — همه قسمت ز چندین پیچپیچ است
اگر تو ره روی عمری بسوزی — که جز هیچت نخواهد بود روزی