☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش دوازدهم › (۳) حکایت شبلی با آن جوان در بادیه

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مگر شبلی چو شمعی سر بسر سوز — به راهِ بادیه می‌رفت یک روز

جوانی دید همچون شمعِ مجلس — به‌دست آورده شاخی چند نرگس

قصَب بر سر یکی نعلین در پای — خرامان با لباسی مجلس‌آرای

قدم می‌زد به زیبایی و نازی — چو کبکی کاو بوَد ایمن ز باز‌ی

بر او رفت شبلی از سر مهر — بدو گفت ای جوان‌ِ مشتری‌چهر

چنین گرم از کجا رفتی چنین شاد‌؟ — جوان ماه‌رو گفتش ز بغداد

برون رفتم از آنجا صبحگاهی — کنون در پیش دارم سخت راهی

دو ساعت بود از بُنگاه رفته — برآمد پنج روز از راه رفته

چو شد القصّه شبلی تا حرم‌گاه — یکی را دید مست افتاده در راه

سته گشته ضعیف و ناتوان هم — دلش رفته ز دست و بیمِ جان هم

حکایت کرد شبلی نزد یاران — که چون دید او مرا آهسته نالان

مرا از پیشِ کعبه داد آواز — که ای بوبکر می‌دانی مرا باز‌؟

من آن نازک‌تن‌ِ تازه‌جوانم — که دیدی در فلان جایی چنانم

مرا با صد هزاران ناز و اعزاز — به پیش خویش خواند و کرد دَر باز

به‌هر ساعت مرا گنجی دگر داد — به‌هر دم آنچه جستم بیشتر داد

کنون چون آمدم با خود به‌یکبار — بگردانید بر فرقم چو پرگار

دلم خون کرد و آتش در من انداخت — ز صحن گلشنم در گلخن انداخت

به بیماری و فقرم مبتلا کرد — ز گردونم به‌یک ساعت جدا کرد

نه دل ماند و نه دنیا و نه دینم — چنین که‌امروز می‌بینی چنینم

ازو پرسید شبلی کای جوانمرد — چنین کت امر می‌آید چنان گرد

جوابش داد کای شیخ یگانه — که‌را این برگ باشد جاودانه‌؟

نمی‌دانم من‌ِ مست این معمّا — که می‌گوید تو باشی جمله یا ما

ازان می‌سوزم و زان می‌گدازم — که مویی در نمی‌گنجد چه سازم

تو خود در پیشِ چشم خود نشستی — ز پیش چشم خود برخیز و رستی

فرستادند بهرِ سودت اینجا — ندیدم سود جز نابودت اینجا

چو بهره از همه چیزیت هیچ است — همه قسمت ز چندین پیچ‌پیچ است

اگر تو ره روی عمری بسوزی — که جز هیچت نخواهد بود روزی

← Önceki 159 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı