الهی نامه › بخش دوازدهم › (۴) حکایت شوریده دل بر سر گور
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی شوریدهٔ میشد سحرگاه — سر خاک بزرگی دید در راه
بسی سنگ نکو بر هم نهاده — یکی نقش قوی محکم نهاده
زمانی نیک چون آنجا باستاد — دل خود پیش جان او فرستاد
چنین گفت او که این شخصی که خفتست — ندارد هیچ، ازان کارش نهفست
چنین مردی قوی جان عزیزش — نمیبینم درین ره هیچ چیزش
جز این سنگی که بر گورش نهادند — نصیبی از همه کَونش ندادند
بدو گفتند روشن کن تو ما را — چنان کین راز گردد آشکارا
چنین گفت او که این مردیست خفته — بترک دنیی و عقبی گرفته
نه دنیا دارد و نه آخرت نیز — که او بودست خواهان دگر چیز
ولی چه سود کان چیزیست کز عز — بکس نرسید و نرسد نیز هرگز
پس او گر راستی ور پیچ دارد — همه از دست داده هیچ دارد
جهانی را که چندین ضرّ و نفعست — ببین تا حدِّ او از خفض و رفعست
بروز این جمله در چشمت نهد راست — شبت در خشم گرداند کم و کاست
بینداز این جهان پیچ بر پیچ — چو بر خوان جهانی هیچ بر هیچ
تو این بنهادن و برداشتن بین — ز هیچی این همه پنداشتن بین
طریقت چیست نقد جان فکندن — که خود را در غلط نتوان فکندن
چو چشمت نیست دایم در غلط باش — که نقش راه زن آمد ز نقّاش
اگرچه دردِ بی اندازه هستست — بکلی کی دهد معشوق دستست
که تا عاشق بوَد پیوسته سوزان — وزو پیوسته معشوقش فروزان
همه کس را چو در خوردست معشوق — بکلی کی رسد هرگز بمخلوق
نباشد آگهی در خورد ما را — ز شوق او بماند درد مارا
توئی عاشق ترا بِه دل که سوزد — تو دل میسوز تا او میفروزد
اگر داری سر این گر نداری — جز این ره هیچ ره دیگر نداری
درو معدوم شو ای گشته موجود — تو واو در نمیگنجد چه مقصود