☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش دوازدهم › (۴) حکایت شوریده دل بر سر گور

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یکی شوریدهٔ می‌شد سحرگاه — سر خاک بزرگی دید در راه

بسی سنگ نکو بر هم نهاده — یکی نقش قوی محکم نهاده

زمانی نیک چون آنجا باستاد — دل خود پیش جان او فرستاد

چنین گفت او که این شخصی که خفتست — ندارد هیچ، ازان کارش نهفست

چنین مردی قوی جان عزیزش — نمی‌بینم درین ره هیچ چیزش

جز این سنگی که بر گورش نهادند — نصیبی از همه کَونش ندادند

بدو گفتند روشن کن تو ما را — چنان کین راز گردد آشکارا

چنین گفت او که این مردیست خفته — بترک دنیی و عقبی گرفته

نه دنیا دارد و نه آخرت نیز — که او بودست خواهان دگر چیز

ولی چه سود کان چیزیست کز عز — بکس نرسید و نرسد نیز هرگز

پس او گر راستی ور پیچ دارد — همه از دست داده هیچ دارد

جهانی را که چندین ضرّ و نفعست — ببین تا حدِّ او از خفض و رفعست

بروز این جمله در چشمت نهد راست — شبت در خشم گرداند کم و کاست

بینداز این جهان پیچ بر پیچ — چو بر خوان جهانی هیچ بر هیچ

تو این بنهادن و برداشتن بین — ز هیچی این همه پنداشتن بین

طریقت چیست نقد جان فکندن — که خود را در غلط نتوان فکندن

چو چشمت نیست دایم در غلط باش — که نقش راه زن آمد ز نقّاش

اگرچه دردِ بی اندازه هستست — بکلی کی دهد معشوق دستست

که تا عاشق بوَد پیوسته سوزان — وزو پیوسته معشوقش فروزان

همه کس را چو در خوردست معشوق — بکلی کی رسد هرگز بمخلوق

نباشد آگهی در خورد ما را — ز شوق او بماند درد مارا

توئی عاشق ترا بِه دل که سوزد — تو دل می‌سوز تا او می‌فروزد

اگر داری سر این گر نداری — جز این ره هیچ ره دیگر نداری

درو معدوم شو ای گشته موجود — تو واو در نمی‌گنجد چه مقصود

← Önceki 160 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı