☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش اول › (۱) حکایت زن صالحه که شوهرش به سفر رفته بود (4/6)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

بکوئی کز پلید و پاک دامن — نباشد هیچ کس را کار با من

که تا چون داد دست اینجا نشستم — شبانروزی خدا را می‌پرستم

شه و لشکر چو گفتارش شنیدند — کرامات و مقاماتش بدیدند

چنانش معتقد گشتند یکسر — که از حکمش نه پیچیدند یک سر

چنانش معبدی کردند بر پای — که گفتی خانهٔ کعبه‌ست بر جای

در آنجا رفت و شد مشغول طاعت — بسر می‌برد عمری در قناعت

چو در دام اجل افتاد آن شاه — وزیران و سپه را خواند آنگاه

بدیشان گفت آن آید صوابم — که چون من روی از دنیا بتابم

شما را این جوان زاهد آنگاه — بود بر جای من فرمان ده و شاه

که تا آسوده گردد زو رعیّت — بجای آرید ای قوم این وصیت

بگفت این و بر آمد جان پاکش — فرو برد این زمین در زیر خاکش

بیکبار آن وزیران جمع گشتند — رعایا و امیران جمع گشتند

بر آن زن شدند و راز گفتند — ز شاهش آن وصیت باز گفتند

بدو گفتند هر حکمی که خواهی — توانی چون تراست این پادشاهی

نکرد البتّه زن رغبت بدان کار — که زاهد کی تواند شد جهاندار

بدو گفتند ای عابد نشانه — جهانداری گزین چند از بهانه

بدیشان گفت زن چون نیست چاره — مرا باید زنی چون ماه پاره

یکی دختر بود جفت حلالم — که می‌آید ز تنهائی ملالم

بزرگانش چنین گفتند کای شاه — ز ما هر کس که خواهی دختری خواه

بدیشان گفت صد دختر فرستید — ولیکن جمله با مادر فرستید

که تامن نیز هر یک را ببینم — ز جمله آنک خواهم بر گزینم

بزرگانش بعشق دل همان روز — فرستادند صد دختر دلفروز

همه با مادر خود پیش رفتند — ز شرم خویش بس بی‌خویش رفتند

نمود آن زن بدیشان خویشتن را — که شاهی چون بود شایسته زن را

بگوئید این سخن با شوهران باز — رهانیدم ازین بار گران باز

زنان سرگشته عزم راه کردند — بزرگان را ازان آگاه کردند

که و مه هرکسی کان می‌شنودند — ز حال زن تعجب می‌نمودند

فرستادند پیش او زنی باز — که چون هستی ولیعهد سرافراز

کسی را بر سر ما شاه گردان — وگرنه پادشاهی کن چو مردان

کسی را برگزید از جمله مقبول — وزان پس شد بکار خویش مشغول

بدست خویش شاهی کرد بر پای — نجنبید از برای ملک از جای

تو باشی ای پسر از بهر نانی — کنی زیر و زبر حال جهانی

نجنبید از برای ملک یک زن — ز مردان این چنین بنمای یک تن

شنید آوازهٔ آن زن جهانی — که هست اندر فلان جائی فلانی

نظیرش مستجاب الدّعوه کس نیست — زنی کو را ز مردان هم نفس نیست

بسی مفلوج از انفاسش چنان شد — که با راه آمد و پایش روان شد

بسی شد در جهان آوازهٔ او — نمی‌دانست کس اندازهٔ او

چو از حج باز آمد شوی آن زن — ندید از هیچ سوئی روی آن زن

بیک ره کدخدائی دید ویران — برادر گشته نابینا و حیران

بر او نه دست می‌جُنبید نه پای — که مقعد گشته بود و مانده بر جای

شب و روزش غم آن زن گرفته — عذاب دوزخش دامن گرفته

گه از حق برادر جانش می‌سوخت — گهی از درد بی درمانش می‌سوخت

برادر حال زن پرسید ازو باز — سخن پیش برادر کرد آغاز

که کرد آن زن زنا با یک سپاهی — بدادند ای عجب قومی گواهی

چو بشنید این سخن زان قوم قاضی — بحکم سنگ سارش گشت راضی

بزاری سنگ سارش کرد آنگاه — تو باقی مان که او برخاست از راه

چو بشنید این سخن آن مرد مهجور — شد از مرگ و فسادش سخت رنجور

چو هم بگریست هم بر خویشتن زد — بکُنجی رفت و ماتم کرد و تن زد

برادر را چو می‌دید آنچنان زار — نکردش هیچ عضو الا زبان کار

بدو گفتا که ای بی دست و بی پای — شنیدم من که این ساعت فلان جای

زنی مشهور همچون آفتابست — که پیش حق دعایش مستجابست

بسی کور از دعایش دیده ور شد — بسی مفلوج عاجز ره سپر شد

اگر خواهی برم آنجایگاهت — مگر باز آورد آن زن براهت

دل آن مرد خوش شد گفت بشتاب — شدم از دست اگر خواهیم دریاب

مگر آن مرد نیک القصّه خر داشت — بران خر بست او را راه برداشت

رسیدند از قضا روزی دران راه — بر آن مرد اعرابی شبانگاه

چو بود آن مرد اعرابی جوان مرد — دران شب هر دو تن را میهمان کرد

درآمد مرد اعرابی بگفتن — کز اینجا تا کجا خواهید رفتن

بدو گفتا شنیدم ماجرائی — که می‌گوید زنی زاهد دعائی

که نابینا بسی و مبتلا هم — ازو به شد بتعویذ و دعا هم

← Önceki 17 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı