الهی نامه › بخش دوازدهم › (۵) حکایت دیوانه که رازی با حق گفت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی دیوانهٔ کو بود در بند — بلب میگفت رازی با خداوند
یکی بر لب نهادش گوش حالی — که تا واقف شود زان سرِّ عالی
بحق میگفت: این دیوانهٔ تو — که بود او مدّتی هم خانهٔ تو
چو در خانه نگنجیدی تو با او — که در خانه تو میبایست یا او
بحکم تو کنون زین خانه رفتم — چو توهستی من دیوانه رفتم
درین مذهب که جز این هیچ ره نیست — بترکه ما و من شرک و گنه نیست
برون آ ای پسر زین خانهٔ تنگ — که بار تو گرانست و خرت لنگ
ازینجا رخت سوی لامکان کش — بُراق عشق را در زیرِ ران کش
که بار عشق را جان بارگیرست — ولی میدان خلدش ناگزیرست
ملازم باش این در راه که ناگاه — بقرب خویشتن خاصت کند شاه
حضور تست اصل تو و گر هیچ — حضور تو همی باید دگر هیچ
اگر تو حاضر درگاه گردی — ز مقبولان قرب شاه گردی