☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش دوازدهم › (۶) حکایت سلطان ملکشاه با پاسبان

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

شبی برفی عظیم افتاد در راه — سراپرده زده سلطان ملکشاه

ز سرما مرغ و ماهی آرمیده — همه در کوشَها سر درکشیده

براندیشید سلطان گفت امشب — غم سلطان که خواهد خورد یا رب

بباید رفت تا بینم نهفته — که در سرما بدین درکیست خفته

چو سلطان سر ازان خیمه بدر کرد — درو هم برف و هم سرما اثر کرد

ندید ازهیچ سو یک پاسبان را — مگر یک خفتهٔ بیدار جان را

قبائی از نمد افکند در بر — ز میخ خیمه بالش خاک بر سر

همه شب لالکا در پای مانده — ز دست برف بر یک جای مانده

ندانم تا شبی از درد دین تو — بدین درگاه بودستی چنین تو

اگر یک ذرّه دلسوزیت بودی — شبی آخر چنین روزیت بودی

ز بانگ پای سلطان مرد از راه — بجَست از جای و بانگی زد بران شاه

که هان تو کیستی شه گفت حالی — منم ای مهربان سلطانِ عالی

تو باری کیستی ای مرد کاری — که سلطان را چنین شب پاس داری

زبان بگشاد مرد و گفت ای شاه — منم مردی غریب بی‌وطنگاه

وطنگاهم به جز درگاه شه نیست — مرا جز خدمت شه هیچ ره نیست

مرا تا جان و تن همراه باشد — سرم آنجا که پای شاه باشد

شهش گفتا که فرمان دادمت من — عمیدی خراسان دادمت من

چو سلطان یک شب از مردی خبر یافت — ازو آن مرد نام معتبر یافت

اگر تو هم شبی بر درگه یار — بروز آری زهی دولت زهی کار

اگر یک شب به بیداری رسی تو — به سرحدّ وفاداری رسی تو

ز فقرت خلعتی بخشند جاوید — که یک یک ذرّه می‌بینی چو خورشید

گر آن دیده بدست آری زمانی — اگر کوری شوی صاحب قرانی

بزرگان را که شد کاری مهیّا — بچشم نیستی دیدند اشیا

چو چشم نیستی درکارت آید — شکر زهرت شود گل خارت آید

← Önceki 162 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı