☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش دوازدهم › (۷) حکایت شیخ ابوسعید با معشوق خویش

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

فرستادست شیخ مهنه سه چیز — خلالی و کلاهی و شکر نیز

بر معشوق، چون معشوق آن دید — بنپذیرفت کز مخلوق آن دید

بخادم گفت با شیخت چنین گوی — که ما را باز شد کلّی ازین خوی

خلال آن را بکار آید که پیوست — بجز خون خوردنش چیزی دهد دست

چو من خون خوارهٔ پیوسته باشم — تو دانی کز خلالت رَسته باشم

شکر آن را بکار آید که از قهر — نباید خوردنش یک شربتی زهر

چو این تلخی نخواهد شد ز کامم — تو دانی کین شکر باشد حرامم

کلاه آن را بود لایق که سر داشت — و یا از سر سرموئی خبر داشت

کسی کو چون گریبان بی سر آید — کجا هرگز کلاهش در خور آید

سه چیز تو ترا ای زندگانی — مرا یک چیز بس دیگر تو دانی

کسی کو نقد خورشید الهی — بدست آرد دگر داند ملاهی

اگر تو برگِ سرّ عشق داری — به بی‌برگی تو دایم سردرآری

که گر این سر همی خوانی جهانی — نمی‌باید سر خویشت زمانی

که چون از شمع سر یابد جدائی — سواد جمع یابد روشنائی

قلم را سر بریدن سخت زیباست — وگرنه زو نه بیند کس خطی راست

چو برخیزی ز باطل حق دهندت — مقیّد بفگنی مطلق دهندت

ز پیش خویشتن بر بایدت خاست — که تا این کار بنشیند ترا راست

که تا با خویش می‌آئی تو پیوست — هم آنگاهی شود معشوق از دست

← Önceki 163 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı