الهی نامه › بخش دوازدهم › (۷) حکایت شیخ ابوسعید با معشوق خویش
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
فرستادست شیخ مهنه سه چیز — خلالی و کلاهی و شکر نیز
بر معشوق، چون معشوق آن دید — بنپذیرفت کز مخلوق آن دید
بخادم گفت با شیخت چنین گوی — که ما را باز شد کلّی ازین خوی
خلال آن را بکار آید که پیوست — بجز خون خوردنش چیزی دهد دست
چو من خون خوارهٔ پیوسته باشم — تو دانی کز خلالت رَسته باشم
شکر آن را بکار آید که از قهر — نباید خوردنش یک شربتی زهر
چو این تلخی نخواهد شد ز کامم — تو دانی کین شکر باشد حرامم
کلاه آن را بود لایق که سر داشت — و یا از سر سرموئی خبر داشت
کسی کو چون گریبان بی سر آید — کجا هرگز کلاهش در خور آید
سه چیز تو ترا ای زندگانی — مرا یک چیز بس دیگر تو دانی
کسی کو نقد خورشید الهی — بدست آرد دگر داند ملاهی
اگر تو برگِ سرّ عشق داری — به بیبرگی تو دایم سردرآری
که گر این سر همی خوانی جهانی — نمیباید سر خویشت زمانی
که چون از شمع سر یابد جدائی — سواد جمع یابد روشنائی
قلم را سر بریدن سخت زیباست — وگرنه زو نه بیند کس خطی راست
چو برخیزی ز باطل حق دهندت — مقیّد بفگنی مطلق دهندت
ز پیش خویشتن بر بایدت خاست — که تا این کار بنشیند ترا راست
که تا با خویش میآئی تو پیوست — هم آنگاهی شود معشوق از دست