الهی نامه › بخش دوازدهم › (۸) حکایت ایاز با سلطان
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
ایاز سیمبر در خواب خوش بود — دلش چون دیده یک ساعت بیاسود
ببالین آمدش محمودِ غازی — که بود اندر سر او سرفرازی
ز خواب خوش نکردش هیچ بیدار — هزارش بوسه زد بر هر دو رخسار
چو فارغ شد ز کار بوسه آن شاه — همی مالید پایش تا سحرگاه
بآخر چون زخواب خوش درآمد — ز شرم شاه چون آتش برآمد
چو شاهش دید گفت ای حسنت افزون — چو تو باز آمدی من رفتم اکنون
دران ساعت که تو بیخویش بودی — زهر وصفت که گویم بیش بودی
دران ساعت که دیدم جان فزایت — نبودی تو که من بودم بجایت
چو با خویش آمدی محبوب گم شد — چو تو طالب شدی مطلوب گم شد
مباش ای دوست تا محبوب باشی — که گر باشی بخود محجوب باشی
ز خود بگذر که بی خود جمله مائی — چو بیخود خوش تری با خود چرائی
چو معدومی همه موجود باشی — چو بر هیچی همه محمود باشی
همی تا با خودی از تو نگویند — ولی تا بیخودی جز تو نجویند