الهی نامه › بخش دوازدهم › (۹) حکایت ماه و شوق او با آفتاب
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
قمر گفتا که من در عشق خورشید — جهان پُر نور خواهم کرد جاوید
بدو گفتند اگر هستی درین راست — شبانروزی بتگ میبایدت خاست
که تا در وی رسی و چون رسیدی — درو فانی شوی در ناپدیدی
بسوزی آن زمان تحت الشُعاعش — وجودت خفض گردد زارتفاعش
چو ازتحت الشعاع آئی پدیدار — شود خلقی جمالت را خریدار
بانگشتت بیکدیگر نمایند — بدیدارت نظرها برگشایند
چه افتادست تا نوری بیک بار — ز پیش نور میآید پدیدار
یکی سرگشته فانی گشته بی باک — هویدا شد ز جرم باقی خاک
یکی خود سوخته تحت الشعاعی — وصالی یافت بعد از انقطاعی
شب دو گفته با چندان جمالش — مدد گیرد ز نقصان هلالش
چو این شب خویش آراید یقینست — بدو کس ننگرد کو خویش بینست
ولی هر گه که بینی چون خلالش — درو بینند یعنی در هلالش
تو تا هستی خود در پیش داری — بلای جاودان با خویش داری
ز چرک شرکت آنگه دل بگیرد — که دل در بیخودی منزل بگیرد
زشیر شرک اگر خویت شود باز — بلوغت افتد از توحید آغاز