الهی نامه › بخش دوازدهم › (۱۰) حکایت بایزید با آن مرد سائل که او را در خواب دید
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شبی در خواب دید آن مرد بیدار — که ناگه بایزید آمد پدیدار
بدو گفتا که ای شیخ زمانه — چه گفتی با خداوند یگانه
چنین گفت او که امر آمد ز درگاه — که ای سالک چه آوردیم از راه
بحق گفتم که آوردم گناهت — ولی شرکت نیاوردم ز راهت
بدنیا خورده بودم شربتی شیر — شبم درد شکم آمد گلوگیر
چو آن شب درد را آهنگ جان خاست — بدل گفتم چو خوردم شیر ازان خاست
حقم گفتا که میگوئی که از راه — ترا شرکی نیاوردم بدرگاه
بدین زودی فراموشت شد ای پیر — که آوردی نو شرک آخر دران شیر
چو تو از شرک درد از شیر دیدی — خطی در دفتر وحدت کشیدی
مکن دعوی وحدت آشکاره — که تو از شرک هستی شیرخواره
کجا بوید گل توحید جانت — که بوی شرک آید از دهانت
تو وقتی در حقیقت بالغ آئی — که پاک از شیر خوردن فارغ آئی