☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش اول › (۱) حکایت زن صالحه که شوهرش به سفر رفته بود (5/6)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مرا نیز این برادر گشت بیمار — به مفلوجی و کوری شد گرفتار

بر آن زن برم او را، مگر باز — رونده گردد و صاحب بصر باز

بدو گفت آنگه اعرابی که یک چند — زنی افتاد اینجا بس خردمند

غلام من برد او را بزوری — ازان شومی شد او مفلوج و کوری

کنون او را بیارم با شما نیز — مگر به گردد او هم زان دعا نیز

شدند آخر بسی منزل بریدند — دران ده سوی آن منزل رسیدند

که می‌کردند بر دار آن جوان را — وثاقی بود بگرفتند آن را

وثاقی لایق آن کاروان بود — که ملک آن جفاپیشه جوان بود

جوان بود ای عجب بر جای مانده — نه بینائی نه دست و پای مانده

بهم گفتند حال ما هم اینست — که ما را این متاعست و غم اینست

چو هم این نقد ما را حاصل آمد — سزد کین جای ما را منزل آمد

جوان را نیز مادر بود بر جای — چو دید القصّه دو بی‌دست و بی‌پای

ز رنج و مبتلائی‌شان خبر خواست — فرو گفتند حالی آن خبر راست

بسی بگریست آن مادر که من نیز — پسر دارم یکی چون این دو تن نیز

بیایم با شما، بر جَست او هم — پسر را بر ستوری بست محکم

بهم هر سه روان گشتند در راه — که تا رفتند پیش زن سَحَرگاه

سحرگاهی نفس زد صبح دولت — برون آمد زن زاهد ز خلوت

بدید از دور شوی خویشتن را — ز شادی سجده آمد کار زن را

بسی بگریست زن گفتا کنون من — ز خجلت چون توانم شد برون من

چه سازم یا چه گویم شوی خود را — که نتوانم نمودن روی خود را

چو از پس تر نگه کرد آن سه تن دید — سه خصم خون جان خویشتن دید

بدل گفت او که اینم بس که شوهر — گوا با خویش آوردست همبر

بدین هر سه که بس صاحب گناهند — دو دست و پای این هر سه گواهند

چو چشم هر سه می‌بینم چه خواهم — چه می‌گویم گواهم بس الهم

زن آمد بس نظر بر شوی انداخت — ولیکن برقعی بر روی انداخت

بشوهر گفت بر گو خود چه خواهی — جوابش داد آن مرد الهی

که اینجا آمدم بهر دعائی — که دارم کور چشمی مبتلائی

زنش گفتا که مردیست این گنه کار — اگر آرد گناه خود باقرار

خلاصی باشدش زین رنج ناساز — وگرنه کور ماند مبتلا باز

بپرسید از برادر مرد حاجی — که چون درمانده و پُر احتیاجی

گناه خود بگو تا رسته گردی — وگرنه جفت غم پیوسته گردی

برادر گفت درد و رنج صد سال — مرا بهتر ازین بر گفتن حال

بسی گفتند تا آخر به تشویر — ز سر تا پای کرد آن حال تقریر

منم زین جرم گفتا مانده برجای — کنون خواهی بکُش خواهی ببخشای

برادر چون براندیشید لختی — اگر چه آن برو افتاد سختی

بدل گفتا چو زن شد ناپدیدار — برادر را شَوَم باری خریدار

ببخشید آخرش تا زن دعا کرد — بیک ساعت ز صد رنجش رها کرد

رونده گشت و پس گیرنده شد باز — ز سر دو چشم او بیننده شد باز

پس آنگه از غلام آن خواجه درخواست — که برگوید گناه خویشتن راست

غلامش گفت اگر قتلم کنی ساز — نیارم گفت جرم خویشتن باز

پس اعرابی بدو گفتا بگو راست — که امروز از من این خوف تو برخاست

ترا من عفو کردم جاودانه — چه می‌ترسی چه می‌آری بهانه

بگفت القصّه آن راز آشکاره — که طفلت کُشتم اندر گاهواره

نبود آن زن دران کشتن گنه کار — ز فعل شوم خود گشتم گرفتار

چو صدقش دید زن حالی دعا کرد — همش بیننده هم حاجت روا کرد

پسر را پیش برد آن پیرزن نیز — بگفت آن مرد جُرم خویشتن نیز

بدو گفتا زنی شد چاره سازم — که ناگاهی خرید از دار بازم

خریده زن بجانم باز وانگاه — منش بفروختم شد قصّه کوتاه

دعا کرد آن زنش تا آن جوان نیز — بیک دم دیده ور گشت و روان نیز

ازان پس جمله را بیرون فرستاد — به شوهر گفت تا آنجا بایستاد

به پیش او نقاب از روی برداشت — بزد یک نعره شویش تا خبر داشت

برفت از خویش چون با خویش آمد — زن نیکو دلش در پیش آمد

بدو گفتا چه افتادت که ناگاه — شدی نعره زنان افتاده در راه

بدو گفتا یکی زن داشتم من — ترا این لحظه او پنداشتم من

ز تو تا او همه اعضا چنانست — که نتوان گفت موئی درمیانست

بعینه آن زنی گوئی بگفتار — بدیدار و به بالا و برفتار

اگر او نیستی ریزیده در خاک — زن خود خواندیت این مرد غمناک

زنش گفتا بشارت بادت ای مرد — که آن زن نه خطا و نه زنا کرد

منم آن زن که در دین ره سپردم — نگشتم کشته از سنگ و نه مُردم

خداوند از بسی رنجم رهانید — بفضل خود بدین گَنجم رسانید

← Önceki 18 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı