الهی نامه › بخش اول › (۱) حکایت زن صالحه که شوهرش به سفر رفته بود (5/6)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مرا نیز این برادر گشت بیمار — به مفلوجی و کوری شد گرفتار
بر آن زن برم او را، مگر باز — رونده گردد و صاحب بصر باز
بدو گفت آنگه اعرابی که یک چند — زنی افتاد اینجا بس خردمند
غلام من برد او را بزوری — ازان شومی شد او مفلوج و کوری
کنون او را بیارم با شما نیز — مگر به گردد او هم زان دعا نیز
شدند آخر بسی منزل بریدند — دران ده سوی آن منزل رسیدند
که میکردند بر دار آن جوان را — وثاقی بود بگرفتند آن را
وثاقی لایق آن کاروان بود — که ملک آن جفاپیشه جوان بود
جوان بود ای عجب بر جای مانده — نه بینائی نه دست و پای مانده
بهم گفتند حال ما هم اینست — که ما را این متاعست و غم اینست
چو هم این نقد ما را حاصل آمد — سزد کین جای ما را منزل آمد
جوان را نیز مادر بود بر جای — چو دید القصّه دو بیدست و بیپای
ز رنج و مبتلائیشان خبر خواست — فرو گفتند حالی آن خبر راست
بسی بگریست آن مادر که من نیز — پسر دارم یکی چون این دو تن نیز
بیایم با شما، بر جَست او هم — پسر را بر ستوری بست محکم
بهم هر سه روان گشتند در راه — که تا رفتند پیش زن سَحَرگاه
سحرگاهی نفس زد صبح دولت — برون آمد زن زاهد ز خلوت
بدید از دور شوی خویشتن را — ز شادی سجده آمد کار زن را
بسی بگریست زن گفتا کنون من — ز خجلت چون توانم شد برون من
چه سازم یا چه گویم شوی خود را — که نتوانم نمودن روی خود را
چو از پس تر نگه کرد آن سه تن دید — سه خصم خون جان خویشتن دید
بدل گفت او که اینم بس که شوهر — گوا با خویش آوردست همبر
بدین هر سه که بس صاحب گناهند — دو دست و پای این هر سه گواهند
چو چشم هر سه میبینم چه خواهم — چه میگویم گواهم بس الهم
زن آمد بس نظر بر شوی انداخت — ولیکن برقعی بر روی انداخت
بشوهر گفت بر گو خود چه خواهی — جوابش داد آن مرد الهی
که اینجا آمدم بهر دعائی — که دارم کور چشمی مبتلائی
زنش گفتا که مردیست این گنه کار — اگر آرد گناه خود باقرار
خلاصی باشدش زین رنج ناساز — وگرنه کور ماند مبتلا باز
بپرسید از برادر مرد حاجی — که چون درمانده و پُر احتیاجی
گناه خود بگو تا رسته گردی — وگرنه جفت غم پیوسته گردی
برادر گفت درد و رنج صد سال — مرا بهتر ازین بر گفتن حال
بسی گفتند تا آخر به تشویر — ز سر تا پای کرد آن حال تقریر
منم زین جرم گفتا مانده برجای — کنون خواهی بکُش خواهی ببخشای
برادر چون براندیشید لختی — اگر چه آن برو افتاد سختی
بدل گفتا چو زن شد ناپدیدار — برادر را شَوَم باری خریدار
ببخشید آخرش تا زن دعا کرد — بیک ساعت ز صد رنجش رها کرد
رونده گشت و پس گیرنده شد باز — ز سر دو چشم او بیننده شد باز
پس آنگه از غلام آن خواجه درخواست — که برگوید گناه خویشتن راست
غلامش گفت اگر قتلم کنی ساز — نیارم گفت جرم خویشتن باز
پس اعرابی بدو گفتا بگو راست — که امروز از من این خوف تو برخاست
ترا من عفو کردم جاودانه — چه میترسی چه میآری بهانه
بگفت القصّه آن راز آشکاره — که طفلت کُشتم اندر گاهواره
نبود آن زن دران کشتن گنه کار — ز فعل شوم خود گشتم گرفتار
چو صدقش دید زن حالی دعا کرد — همش بیننده هم حاجت روا کرد
پسر را پیش برد آن پیرزن نیز — بگفت آن مرد جُرم خویشتن نیز
بدو گفتا زنی شد چاره سازم — که ناگاهی خرید از دار بازم
خریده زن بجانم باز وانگاه — منش بفروختم شد قصّه کوتاه
دعا کرد آن زنش تا آن جوان نیز — بیک دم دیده ور گشت و روان نیز
ازان پس جمله را بیرون فرستاد — به شوهر گفت تا آنجا بایستاد
به پیش او نقاب از روی برداشت — بزد یک نعره شویش تا خبر داشت
برفت از خویش چون با خویش آمد — زن نیکو دلش در پیش آمد
بدو گفتا چه افتادت که ناگاه — شدی نعره زنان افتاده در راه
بدو گفتا یکی زن داشتم من — ترا این لحظه او پنداشتم من
ز تو تا او همه اعضا چنانست — که نتوان گفت موئی درمیانست
بعینه آن زنی گوئی بگفتار — بدیدار و به بالا و برفتار
اگر او نیستی ریزیده در خاک — زن خود خواندیت این مرد غمناک
زنش گفتا بشارت بادت ای مرد — که آن زن نه خطا و نه زنا کرد
منم آن زن که در دین ره سپردم — نگشتم کشته از سنگ و نه مُردم
خداوند از بسی رنجم رهانید — بفضل خود بدین گَنجم رسانید