الهی نامه › بخش سیزدهم › (۴) حکایت پیمبر در شب معراج
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
پیمبر در شب معراج ناگاه — یکی دریای اعظم دید در راه
ملایک گردِ آن استاده خَیلی — گشاده هر یکی از دیده سَیلی
پیمبر گفت ای پاکان بیکبار — چرا گرئید پیوسته چنین زار
ز غیب الغیب چون فرمان بدادند — زبان در پیشِ پیغامبر گشادند
کز آنگه باز کین گردون خمیدست — خدا از نور ما را آفریدست
وز آنگه باز میگرئیم از آنگاه — بقومی ز امّتت کایشان درین راه
چنان دانند و در باری نباشند — که درکارند و در کاری نباشند
ندانند و ز پنداری که دارند — دران پندار عمری میگذرانند
بدین نقدی که تو داری و دانی — چگونه میکنی بازارگانی
اگر بودی غم دینت زمانی — نبودی هر دمت در دین زیانی
بکن کاری که اینجا مردِ کاری — که چون آنجا رَوی در زیرِ باری
دریغا سودِ بسیارت زیان شد — که راهت محو گشت و کاروان شد
دریغا عمرِ خود بر باد دادی — نه نیکو عمرِ خود را داد دادی
دگر از حق چه خواهی زندگانی — که قدر این قدر هم میندانی
کسی کو قدرِ یک جَو عمر نشناخت — بگنجی عمر نتواند سرافراخت
مده بر باد عمرت رایگانی — که بر بادست عمر و زندگانی
چنین عمری که گر خواهی زمانی — کسی نفروشدت هرگز بجانی