الهی نامه › بخش سیزدهم › (۵) حکایت مرد حریص و ملک الموت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
حریصی در میان مست و هشیار — بسی جان کند و هم کوشید بسیار
بروز و شب زیادت بود کارش — که تا دینار شد سیصد هزارش
فزون از صد هزارش بود املاک — فزون از صد هزارش نقد در خاک
فزون از صد هزار دیگرش بود — که پیش مردمان کشورش بود
چو مال خویش از حد بیش میدید — سرای خویش و مال خویش میدید
بدل گفتا که بنشین و همه سال — بخور خوش تا ازان پس چون شود حال
چو شد این مال خرج خورد و پوشم — اگر باید دگر آنگه بکوشم
چو خوش بنشست تا زر میخورد خوش — بشادی نفس را میپرورد خوش
چو با خود کرد این اندیشه ناگاه — درآمد زود عزرائیل جان خواه
چو عزرائیل را نزدیک دید او — جهان بر چشمِ خود تاریک دید او
زبان بگشاد و زاری کرد آغاز — که عمری صرف کردم در تگ و تاز
کنون بنشستهام تا بهره گیرم — روا داری که من بیبهره میرم
کجا میگشت عزرائیل ازو باز — همی جان برگرفتن کرد آغاز
بزاری مرد گفتا گر چنانست — که ناچار این زمانت قصدِ جانست
کنون دینار من سیصد هزارست — دهم یک صد هزارت گر بکارست
سه روزم مهل ده بر من ببخشای — وزان پس پیش گیر آنچت بوَد رای
کجا بشنید عزرائیل این راز — کشیدش عاقبت چون شمع در گاز
دگر ره مرد گفتا دادم اقرار — ترا دو صد هزار از نقد دینار
دو روزم مهل ده چون هست این سهل — نداد القصه عزرائیل هم مهل
مگر میداد خود سیصد هزاری — که تا مهلش دهد یک روز باری
بزاری گفت بسیارو شنید او — نبودش مهل و مقصودی ندید او
بآخر گفت میخواهم امانی — که تا یک حرف بنویسم زمانی
امانش داد چندانی که یک حرف — نوشت از خون چشم خود بشنگرف
که هان ای خلقِ عمر و روزگاری — که میدادم بها سیصد هزاری
که تا یک ساعتی دانم خریدن — نبودم هیچ مقصود از چخیدن
چنین عمری شما گر میتوانید — نکو دارید وقدر آن بدانید
که گر از دست شد چون تیر از شست — نه بفروشند و نه هرگز دهد دست
کسی کو در چنین عمری زیان کرد — بغفلت عمرِ شیرین را فشان کرد