الهی نامه › بخش سیزدهم › (۶) حکایت کشته شدن پسر مرزبان حکیم
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
حکیمی بود کامل مرزبان نام — که نوشروان بدو بودیش آرام
پسر بودش یکی چون آفتابی — بهر علمی دلش را فتح بابی
سفیهی کُشت ناگه آن پسر را — بخَست از درد جان آن پدر را
مگر آن مرزبان را گفت خاصی — که باید کرد آن سگ را قصاصی
جوابی داد او را مرزبان زود — که الحق نیست خون ریزی چنان سود
که من شرکت کنم با او دران کار — بریزم زندهٔ را خون چنان زار
بدو گفتند پس بستان دِیَت را — نخواهم گفت هرگز آن دیت را
نمییارم پسر را با بها کرد — که خون خوردن بوَد از خون بها خورد
نه آن بَد فعل کاری بس نکو کرد — که میباید مرا هم کار او کرد
گر از خون پسر خوردن روا نیست — چرا پس خونِ خود خوردن خطا نیست
ز خون خویش آنکس خورده باشد — که عمر خویش ضایع کرده باشد
ترا از عمر باقی یک دو هفتهست — دگر آن چیز کان به بود رفتهست
گرفتم توبه کردی یک دو هفته — چه سازی چارهٔ آن عمرِ رفته