☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش سیزدهم › (۸) حکایت بزرجمهر با انوشیروان

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

چو از بوزرجمهر افتاد در خشم — دل کسری، کشیدش میل در چشم

معمایی فرستادند از روم — که گر آنجا کنند این راز معلوم

خراجش می‌فرستیم واگرنه — جفا بیند ز ما چیزی دگر نه

حکیمان را بهم بنشاند کسری — کسی زیشان نشد آگاهِ معنی

همه گفتند این راز سپهرست — چنین کار از پی بوزرجمهرست

برون از وی کسی نشناسد این راز — بپرسید این معمّا را ازو باز

حکیم رانده را نوشیروان خواند — بدان خواری عزیزش همچو جان خواند

حکایت کرد حالی آن معماش — که جز تو کس نیارد کرد پیداش

حکیمش گفت یک حمّام خواهم — وزان پس ساعتی آرام خواهم

تنم چون اعتدالی یافت یخ خواه — به یخ بر من نویس این قصّه آنگاه

که گرچه چشمِ من کورست امّا — بدین حیلت بگویم این معمّا

چنان کردند القصّه که او گفت — که تا گفت آن معمّا و نکو گفت

بغایت شادمان شد زو دل شاه — بدو گفتا که از من حاجتی خواه

حکیمش گفت چون این روی دیدی — که کورم کردی ومیلم کشیدی

کنون آن خواهم از تو ای سرافراز — که بس سرگشته‌ام چشمم دهی باز

شهش گفتا که من این کی توانم — تو خود دانی که من این می‌ندانم

حکیمش گفت ای شاه سرافراز — چو نتوانی که چشم من دهی باز

مکن تندی ز کس چیزی ستان تو — که گر خواهی توانی دادش آن تو

چرا می‌بستدی چیزی که از عز — عوض نتوانی آن را داد هرگز

ترا هر یک نفس دُرّی عزیزست — وزین دُرّت گرامی‌تر چه چیزست

مده بر باد این گوهر ببازی — که گر خواهی که بازآری چه سازی

تو می‌باید که هر دم پیش آئی — تو هر دم تا بکی با خویش آئی

بنفشه چون نهٔ نرگس نبودی — چرا چون این و آن کور و کبودی

همه چون رعد بانگی بی‌درنگی — همه چون بُرجِ عقرب کور و لنگی

ترا از تو هزاران پرده در پیش — چگونه ره بری یک ذرّه در خویش

تو بی‌خویشی اگر با خویش آئی — ز خیل پس روان در پیش آئی

نخواهندت بخود هرگز رها کرد — ترا بس عمر می‌باید قضا کرد

اگر روزی تو زینجا دور مانی — چرا بیگانه و مهجور مانی

یقین می‌دان که چون آن آشنائی — پدید آید نماند این جدائی

← Önceki 178 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı