الهی نامه › بخش سیزدهم › (۸) حکایت بزرجمهر با انوشیروان
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چو از بوزرجمهر افتاد در خشم — دل کسری، کشیدش میل در چشم
معمایی فرستادند از روم — که گر آنجا کنند این راز معلوم
خراجش میفرستیم واگرنه — جفا بیند ز ما چیزی دگر نه
حکیمان را بهم بنشاند کسری — کسی زیشان نشد آگاهِ معنی
همه گفتند این راز سپهرست — چنین کار از پی بوزرجمهرست
برون از وی کسی نشناسد این راز — بپرسید این معمّا را ازو باز
حکیم رانده را نوشیروان خواند — بدان خواری عزیزش همچو جان خواند
حکایت کرد حالی آن معماش — که جز تو کس نیارد کرد پیداش
حکیمش گفت یک حمّام خواهم — وزان پس ساعتی آرام خواهم
تنم چون اعتدالی یافت یخ خواه — به یخ بر من نویس این قصّه آنگاه
که گرچه چشمِ من کورست امّا — بدین حیلت بگویم این معمّا
چنان کردند القصّه که او گفت — که تا گفت آن معمّا و نکو گفت
بغایت شادمان شد زو دل شاه — بدو گفتا که از من حاجتی خواه
حکیمش گفت چون این روی دیدی — که کورم کردی ومیلم کشیدی
کنون آن خواهم از تو ای سرافراز — که بس سرگشتهام چشمم دهی باز
شهش گفتا که من این کی توانم — تو خود دانی که من این میندانم
حکیمش گفت ای شاه سرافراز — چو نتوانی که چشم من دهی باز
مکن تندی ز کس چیزی ستان تو — که گر خواهی توانی دادش آن تو
چرا میبستدی چیزی که از عز — عوض نتوانی آن را داد هرگز
ترا هر یک نفس دُرّی عزیزست — وزین دُرّت گرامیتر چه چیزست
مده بر باد این گوهر ببازی — که گر خواهی که بازآری چه سازی
تو میباید که هر دم پیش آئی — تو هر دم تا بکی با خویش آئی
بنفشه چون نهٔ نرگس نبودی — چرا چون این و آن کور و کبودی
همه چون رعد بانگی بیدرنگی — همه چون بُرجِ عقرب کور و لنگی
ترا از تو هزاران پرده در پیش — چگونه ره بری یک ذرّه در خویش
تو بیخویشی اگر با خویش آئی — ز خیل پس روان در پیش آئی
نخواهندت بخود هرگز رها کرد — ترا بس عمر میباید قضا کرد
اگر روزی تو زینجا دور مانی — چرا بیگانه و مهجور مانی
یقین میدان که چون آن آشنائی — پدید آید نماند این جدائی