الهی نامه › بخش سیزدهم › (۱۴) حکایت شعبی و آن مرد که صعوۀ گرفته بود
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چنین گفتهست شعبی مردِ درگاه — که شخصی صعوهٔ بگرفت در راه
بدو آن صعوه گفت ازمن چه خواهی — وزین ساق و سر و گردن چه خواهی
گرم آزاد گردانی ز بندت — در آموزم سه حرف سودمندت
یکی در دست تو گویم ولیکن — دُوُم چو بر پَرم بر شاخِ ایمن
سیُم چون جای تیغِ کوه جویم — ز تیغ کوه آن با تو بگویم
بصعوه گفت بر گوی اوّلین راز — زبان بگشاد صعوه کرد آغاز
که هرچ از دست شد گر هست جانی — برو حسرت مخور هرگز زمانی
رها کردش بقول خویش از دست — که تا شد در زمان بر شاخ بنشست
دوم گفتا محالی گر شنیدی — مکن باور چون آن ظاهر ندیدی
بگفت این و روان شد تا سر کوه — بدو گفت ای ز بدبختی در اندوه
درونم بود دو گوهر قوی حال — که هر یک داشت وزن بیست مثقال
مرا گر کشتئی گوهر ترا بود — مرا از دست دادی بس خطا بود
دل آن مرد خونین شد ز غیرت — گرفت انگشت در دندانِ حیرت
بصعوه گفت باری آن سیُم حرف — بگو چون گشت بحر حسرتم ژرف
بدو گفتا نداری ذرّهٔ هوش — که شد دو حرفِ پیشینت فراموش
چو زان دو حرف نشنیدی یکی راست — سیُم را ازچه باید کرد درخواست
ترا گفتم مخور بر رفته حسرت — مکن باور محال ای پاک سیرت
تو بر رفته بسی اندوه خوردی — محالی گفتمت تصدیق کردی
دو مثقالم نباشد گوشت امروز — چهل مثقال دو دُرّ شب افروز
چگونه نقد باشد در درونم — ترا دیوانه میآید کنونم
بگفت این و بپرّید از سر کوه — بماند آن مرد در افسوس و اندوه
کسی کو از محال اندیشه دارد — شبانروزی تحیر پیشه دارد
قدم نتوان نهاد آنجا که خواهی — بفرمان رَو بفرمان کن نگاهی
که هر کو نه بامر حق قدم زد — چو شمع از سر برآمد تا که دم زد