☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش سیزدهم › (۱۴) حکایت شعبی و آن مرد که صعوۀ گرفته بود

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

چنین گفته‌ست شعبی مردِ درگاه — که شخصی صعوهٔ بگرفت در راه

بدو آن صعوه گفت ازمن چه خواهی — وزین ساق و سر و گردن چه خواهی

گرم آزاد گردانی ز بندت — در آموزم سه حرف سودمندت

یکی در دست تو گویم ولیکن — دُوُم چو بر پَرم بر شاخِ ایمن

سیُم چون جای تیغِ کوه جویم — ز تیغ کوه آن با تو بگویم

بصعوه گفت بر گوی اوّلین راز — زبان بگشاد صعوه کرد آغاز

که هرچ از دست شد گر هست جانی — برو حسرت مخور هرگز زمانی

رها کردش بقول خویش از دست — که تا شد در زمان بر شاخ بنشست

دوم گفتا محالی گر شنیدی — مکن باور چون آن ظاهر ندیدی

بگفت این و روان شد تا سر کوه — بدو گفت ای ز بدبختی در اندوه

درونم بود دو گوهر قوی حال — که هر یک داشت وزن بیست مثقال

مرا گر کشتئی گوهر ترا بود — مرا از دست دادی بس خطا بود

دل آن مرد خونین شد ز غیرت — گرفت انگشت در دندانِ حیرت

بصعوه گفت باری آن سیُم حرف — بگو چون گشت بحر حسرتم ژرف

بدو گفتا نداری ذرّهٔ هوش — که شد دو حرفِ پیشینت فراموش

چو زان دو حرف نشنیدی یکی راست — سیُم را ازچه باید کرد درخواست

ترا گفتم مخور بر رفته حسرت — مکن باور محال ای پاک سیرت

تو بر رفته بسی اندوه خوردی — محالی گفتمت تصدیق کردی

دو مثقالم نباشد گوشت امروز — چهل مثقال دو دُرّ شب افروز

چگونه نقد باشد در درونم — ترا دیوانه می‌آید کنونم

بگفت این و بپرّید از سر کوه — بماند آن مرد در افسوس و اندوه

کسی کو از محال اندیشه دارد — شبانروزی تحیر پیشه دارد

قدم نتوان نهاد آنجا که خواهی — بفرمان رَو بفرمان کن نگاهی

که هر کو نه بامر حق قدم زد — چو شمع از سر برآمد تا که دم زد

← Önceki 184 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı