الهی نامه › بخش سیزدهم › (۱۶) حکایت پیغامبر و کنیزک حبشی
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چنین نقلست از سلمان که یک روز — نشسته بود صدر عالم افروز
یکی حبشی کنیزک روی چون نیل — درآمد از در مسجد بتعجیل
ردای مصطفی بگرفت ناگاه — که بامن نِه زمانی پای در راه
مهمّی دارم و اکنون توان کرد — ندارم خواجه اینجا چون توان کرد
توئی هر بی کسی را یار امروز — منم بی کس فتاده کار امروز
سخن میگفت و گرم آنگاه میرفت — ردایش میکشید و راه میرفت
پیمبر دم نزد با او روان شد — وزو نستد ردا و همچنان شد
ز خُلق خود نپرسیدش پیمبر — کز اینجا تا کجا آیم بره بر
خوشی میرفت با او چون خموشی — که تا بُردش بر گندم فروشی
زبان بگشاد و گفت ای سیّد امروز — ز گرسنگی دلی دارم همه سوز
من اکنون رشتهام این پشم اندک — بده وز بهرِ من گندم خر اینک
پیمبر بستد و گندم خریدش — برآورد و بدوش اندر کشیدش
ببُرد آن تا وثاق آن کنیزک — بقبله کرد پس روی مبارک
که یا رب گر درین کار پرستار — مقصِّر آمدم ناکرده انگار
بفضل خود درین کار و درین رای — اگر تقصیر کردم عفو فرمای
برای بندهٔ گندم خریدم — ز خُلق و حلم حمّالی گُزیدم
ز بس خجلت زبان با حق گشاده — برای عذر بر پای ایستاده
جوانمردا کَرَم بنگر وفا بین — نظر بگشای و خُلقِ مصطفی بین
درین موضع ز جان و تن چه خیزد — زرعنایان تر دامن چه خیزد