الهی نامه › بخش سیزدهم › (۱۷) حکایت آن مرد که پیش فضل ربیع آمد
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی پیری مشوّش روزگاری — بر فضل ربیع آمد بکاری
ز شرم وخجلت و درویشی خویش — ز عجز و پیری و بیخویشی خویش
سنانی تیز بود اندر عصایش — نهاد از بیخودی بر پشتِ پایش
روان شد خون ز پای فضل حالی — برآمد سرخ و زرد آن صدرّ عالی
نزد دم تا سخن جمله بیان کرد — بلطفی قصّه زو بستد نشان کرد
چو پیر از پیشِ او خوش دل روان شد — ز زخمش فضل آنجا ناتوان شد
بزرگی گفت آخر ای خداوند — چرا بودی بدرد پای خرسند
یکی فرتوت پایت خسته کرده — تو گشته مستمع لب بسته کرده
چو از پای تو آخر خون روان شد — توان گفتن که از پس میتوان شد
چنین گفت او که ترسیدم که آن پیر — خجل گردد خورد زان کار تشویر
ز جرم خویشتن در قهر ماند — ز حاجت خواستن بی بهر ماند
ز بار فقر چندان خواری او را — روا نبود چنین سرباری او را
زهی مهر و وفا و بُردباری — وفاداری نگر گر چشم داری
چنین فضلی که صد فصل ربیعست — ز فضل حق نه از فضل ربیعست
تو مردی ناجوانمردی شب و روز — اگر مردی جوانمردی در آموز
مجوی ای خاک چون آتش بلندی — چو توخاکی مشو آتش بتندی
اگر آن پیشگه میبایدت زود — درین ره خاکِ ره میبایدت بود