الهی نامه › بخش چهاردهم › (۳) حکایت آن مرد که صدقه بدرویشان میداد
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بزرگی گفت پر شوقست جانم — که شد عمری که من دربندِ آنم
که از من صدقهای برسد به درویش — که آن صدقه نبیند کس کم و بیش
چو رفتهست این دقیقه بر زبانش — چنین گفتهست هاتف آن زمانش
که تو باید اگر صاحب یقینی — که آن صدقه که بخشیدی نه بینی
تو همچون مُردهٔ بد مینمائی — که خود را مُرده و زنده بلائی
نخواهی زندگانی گر بدانی — که مردن بهترت زین زندگانی
اگر تو پیش دان و پیش بینی — همه کم کاستی خویش بینی