الهی نامه › بخش چهاردهم › (۵) حکایت پیرزن با شیخ و نصیحت او
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
نشسته بود روزی پیرِ اصحاب — ز پنداری و شهرة پیشِ محراب
درآمد از در مسجد یکی زال — ولی همچون الف با قدِّ چون دال
بدو گفتا که در عین هلاکی — پلیدی میکنی دعویِ پاکی
بدین شیخی شدی مغرور اصحاب — برون آی ای جُنُب از پیشِ محراب
بسوز از عشق خود را ای گرامی — وگر نه زاهدی باشی ز خامی
ز زاهد پختگی جستن حرامست — که زاهد همچو خشت پخته خامست
ز سوز و اشک عاشق همچو شمعست — ازان دراشک و سوز خویش جمعست
ازان باشد همه شب اشک و سوزش — که خواهد بود کُشتن نیز روزش
چو اشک و سوز و کُشتن شد تمامش — برآید کُشتهٔ معشوق نامش
شود در پرده هم دم هم نفس را — نماند کار با او هیچ کس را