☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش چهاردهم › (۶) حکایت امیرالمؤمنین عمرخطاب رضی الله عنه با جوان عاشق

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

به حربی رفت فاروق و ظفر یافت — وزآن کفّار هر کس را که دریافت

شهادة عرضه کردی گر شنیدی — نکُشتی ورنه حالی سر بریدی

جوانی بود دل داده به معشوق — بیاوردند او را پیشِ فاروق

عمر گفتش به اسلام آر اقرار — چنین گفت او که هستم عاشق زار

دگر ره گفت ایمانت رهاند — جوانش گفت عاشق این چه داند

به دینش خواند عمر پس سیُم بار — چو هر باری به عشق آورد اقرار

عمر فرمود تا کشتند زارش — میان خاک افکندند خوارش

چو پیش مصطفی آمد عمر باز — پیمبر را کسی برگفت این راز

پیمبر کین سخن بشنید از مرد — درآن فکرت عمر را گفت از درد

دلت داد ای عُمَر آخر چنین کار — که کُشتی عاشقی را آنچنان زار؟

چو غم کشته‌ست او را وین خطا نیست — دگر ره کُشته را کشتن روا نیست

ز حق کشتن نکو و از تو زشتست — که این را دوزخ و آنرا بهشست

اگر تو می‌کُشی خود را نکو نیست — که این کشتن نکو جز کارِ او نیست

← Önceki 197 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı