الهی نامه › بخش چهاردهم › (۶) حکایت امیرالمؤمنین عمرخطاب رضی الله عنه با جوان عاشق
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
به حربی رفت فاروق و ظفر یافت — وزآن کفّار هر کس را که دریافت
شهادة عرضه کردی گر شنیدی — نکُشتی ورنه حالی سر بریدی
جوانی بود دل داده به معشوق — بیاوردند او را پیشِ فاروق
عمر گفتش به اسلام آر اقرار — چنین گفت او که هستم عاشق زار
دگر ره گفت ایمانت رهاند — جوانش گفت عاشق این چه داند
به دینش خواند عمر پس سیُم بار — چو هر باری به عشق آورد اقرار
عمر فرمود تا کشتند زارش — میان خاک افکندند خوارش
چو پیش مصطفی آمد عمر باز — پیمبر را کسی برگفت این راز
پیمبر کین سخن بشنید از مرد — درآن فکرت عمر را گفت از درد
دلت داد ای عُمَر آخر چنین کار — که کُشتی عاشقی را آنچنان زار؟
چو غم کشتهست او را وین خطا نیست — دگر ره کُشته را کشتن روا نیست
ز حق کشتن نکو و از تو زشتست — که این را دوزخ و آنرا بهشست
اگر تو میکُشی خود را نکو نیست — که این کشتن نکو جز کارِ او نیست