الهی نامه › بخش چهاردهم › (۷) حکایت آن درویش که آرزوی طوفان کرد
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی پرسید ازان گستاخ درگاه — که هان چیست آرزوی تو درین راه
چنین گفت او که طوفانیم باید — که خلق این جهان را در رباید
نماند از وجود خلق آثار — شود فانی دِیَار و دَیر و دَیّار
که تا این خلق در پندار مشغول — شوند از بدعت و از شرک معزول
که چون پروای حق یک دم ندارند — همان بهتر که این عالم ندارند
بدو گفتند اگر طوفان درآید — جهان بر خلقِ سرگردان سرآید
اگر فانی شوند اهل زمانه — تو هم فانی شوی اندر میانه
چنین گفت او که طوفان سود ماراست — هلاک خویش اوّل بایدم خواست
که این طوفان اگر گردد درستم — هلاک خویشتن باید نخستم
بدو گفتند رَو رَو حیلهٔ ساز — تن خود را بدریائی درانداز
که تا از هستی خود رسته گردی — مگر با آرزو پیوسته گردی
چنین گفت او که بس روشن بوَد آن — که هرچ از من بود چون من بود آن
هلاک خود بخود کردن نه نیکوست — مگر عزم هلاک من کند دوست
ز معشوق آنچه آید لایق آید — که تاوانست هرچ از عاشق آید
اگر معشوق بفروشد وگر نه — ازو زیباست از هر کس دگر نه
اگر بفروشدت صد بار دلدار — تو هردم بیشی از جانش خریدار