☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش چهاردهم › (۸) حکایت پیر عاشق با جوان گازر

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

جوانی سرو بالا بود چون ماه — ز مهر او جهانی گشته گمراه

بخود از پیشه او راگازری بود — همیشه کارِاو خود دلبری بود

چو خَم دادی سر زلف زِرِه وار — میان گازری گشتی سیه دار

چو بهر کار میزر بر میان زد — میان آب آتش در جهان زد

اگر جامه زدی در آب بر سنگ — گرفتی عاشقان را جامه در جنگ

همه عشّاق را آهنگِ او بود — بیک ره دست زیر سنگِ او بود

یکی پیر اوفتادش عاشق زار — ز عشقش گشت سرگردان چو پرگار

چنان درکارِ آن برنا زبون گشت — که عقل پیرِ او عین جنون گشت

ز عشق روی او پشتش دو تاشد — دلش گردابِ دریای بلا شد

بآخر خویشتن را وقفِ او کرد — همه کاری بجای او نکو کرد

اگر روزی ندیدی چهرهٔ او — ز سوز دل برفتی زهرهٔ او

بمزدوری شدی هر روز و آنگاه — فتوح خود بدو دادی شبانگاه

همی هرچیز کو را دست دادی — بدان سیمین بر سرمست دادی

مگر با پیر برنا گفت روزی — که چون هر ساعتت بیشست سوزی

نخواهد گشت کار تو چنین راست — زر بسیار خواهم کرد درخواست

ترا نیست از زر بسیار چاره — که سیر آمد دلم زین پاره پاره

زبان بگشاد پیر و گفت ای دوست — ندارم نقد جز مشتی رگ و پوست

مرا بفروش و زر بستان و برگیر — تو خوش باش و کم این بیخبر گیر

بسوی مصر بردش آن جوان زود — یکی نخّاس خانه در میان بود

مگر کرسی نهادن رسم آنجاست — که بنشیند فروشنده بر او راست

بر آن کرسی نشست آن تازه برنا — ستاد آنجایگه آن پیر برپا

چنین گفت ای عجب آن پیرِ مدهوش — که هرگز نکنم آن لذّت فراموش

که شخصی زان جوان پرسید آنگاه — که هست این بندهٔ تو بر سر راه؟

جوابش داد آن برنا ز کرسی — که هست او بندهٔ من می چه پرسی

کدامین نعمتی دانی تو زان بیش — که خواند کردگارت بندهٔخویش

تو آن دم از خدا دل زنده گردی — که جاویدش بصد جان بنده گردی

مگردر مصر مردی بود مرده — پسر در روزِ مرگش عهد کرده

که یک بنده کند بر گورش آزاد — خرید آن پیر را حالی و زر داد

بگور آن پدر آزاد کردش — بسی زر دادش و دلشاد کردش

بدو گفتا اگر خواهی هم اینجا — نگردد مالِ ما از تو کم اینجا

وگر آن خواجهٔ پیشینه خواهی — برَو کازاد خویش و پادشاهی

دوان شد پیر و سر سوی جوان داد — دگر ره دل بدست دلستان داد

نشد از پیشِ او غایب زمانی — که روشن دید از رویش جهانی

بصدق عشق نام او برآمد — همه کامی بکام او برآمد

اگر در عاشقی صادق نباشی — تو جز بر خویشتن عاشق نباشی

چنان باید کمال عشقِ جانان — که گر عمری روان گردد دُر افشان

ز معشوق تو گوید نقشِ تو راز — چنان دانی که آن دم کرد آغاز

← Önceki 199 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı