الهی نامه › بخش چهاردهم › (۹) حکایت مجنون با آن سائل که سؤال کرد
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چنین گفتهست مجنون آن یگانه — که یک تن داد دادم در زمانه
دگر بودند مشتی بیسلامت — که میکردند در عشقم ملامت
زنی پیش من آمد- گفت- یک روز — کنارم پر ز خون بد سینه پر سوز
میان خاک و خونم دید مانده — چو گردون سرنگونم دید مانده
مرا گفتا ز بهر چه چنینی — که غرق خون بخاکستر نشینی
بدو گفتم که لیلی را بدیدم — بدادم عقل و رسوائی خریدم
ز عشق روی لیلیام چنین من — که از عشقش نه دل دارم نه دین من
مرا زن گفت ای شوریده مجنون — من از نزدیکِ لیلی آیم اکنون
اگر آنست نیکوئی که او راست — نخواهد گشت هرگز کارِ تو راست
بتر زین بایدت بود این چه باشد — بباید مُرد دل غمگین چه باشد
سزاوارست کز عشق چنان کس — نباشد چون تو عاشق در جهان کس
که روی آنست کز عشق چنان روی — شوی چون موی از تاب چنان موی
ازان زن مردئی دیدم که باید — وزو حرفی پسندیدم که شاید
حدیث عشق و دل کاری شگفتست — یکیست این هر دو با هم درگرفتهست
سخن از عشق و از دل بیمِ جانست — مگر بر دار گوئی جایش آنست
دلم خون گشت ای ساقی تودانی — حدیث دل مگو باقی تو دانی