☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش چهاردهم › (۹) حکایت مجنون با آن سائل که سؤال کرد

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

چنین گفته‌ست مجنون آن یگانه — که یک تن داد دادم در زمانه

دگر بودند مشتی بی‌سلامت — که می‌کردند در عشقم ملامت

زنی پیش من آمد- گفت- یک روز — کنارم پر ز خون بد سینه پر سوز

میان خاک و خونم دید مانده — چو گردون سرنگونم دید مانده

مرا گفتا ز بهر چه چنینی — که غرق خون بخاکستر نشینی

بدو گفتم که لیلی را بدیدم — بدادم عقل و رسوائی خریدم

ز عشق روی لیلی‌ام چنین من — که از عشقش نه دل دارم نه دین من

مرا زن گفت ای شوریده مجنون — من از نزدیکِ لیلی آیم اکنون

اگر آنست نیکوئی که او راست — نخواهد گشت هرگز کارِ تو راست

بتر زین بایدت بود این چه باشد — بباید مُرد دل غمگین چه باشد

سزاوارست کز عشق چنان کس — نباشد چون تو عاشق در جهان کس

که روی آنست کز عشق چنان روی — شوی چون موی از تاب چنان موی

ازان زن مردئی دیدم که باید — وزو حرفی پسندیدم که شاید

حدیث عشق و دل کاری شگفتست — یکیست این هر دو با هم درگرفته‌ست

سخن از عشق و از دل بیمِ جانست — مگر بر دار گوئی جایش آنست

دلم خون گشت ای ساقی تودانی — حدیث دل مگو باقی تو دانی

← Önceki 200 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı