الهی نامه › بخش چهاردهم › (۱۰) حکایت روباه که در دام افتاد
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بدام افتاد روباهی سحرگاه — بروبهبازی اندیشید در راه
که گر صیّاد بیند همچنینم — دهد حالی بگازر پوستینم
پس آنگه مرده کرد او خویشتن را — ز بیم جان فرو افکند تن را
چو صیّاد آمد او را مرده پنداشت — نمییارست روبه را کم انگاشت
ز بُن ببرید حالی گوش او لیک — که گوش او بکار آید مرا نیک
بدل روباه گفتا ترکِ غم گیر — چو زنده ماندهٔ یک گوشه کم گیر
یکی دیگر بیامد گفت این دم — زبان او بکار آید مرا هم
زبانش را برید آن مرد ناگاه — نکرد از بیمِ جان یک ناله روباه
دگر کس گفت ما را از همه چیز — بکار آید همی دندانِ او نیز
نزد دم تا که آهن درفکندند — بسختی چند دندانش بکندند
بدل روباه گفتا گر بمانم — نه دندان باش ونه گوش و زبانم
دگر کس آمد و گفت اختیارست — دل روبه که رنجی را بکارست
چو نام دل شنید از دور روباه — جهان بر چشمِ او شد تیره آنگاه
بدل میگفت با دل نیست بازی — کنون باید بکارم حیلهسازی
بگفت این و بصد دستان و تزویر — بجَست از دام همچون از کمان تیر
حدیث دل حدیثی بس شگفتست — که دو عالم حدیثش درگرفتست
روا داری که در خونم نشانی؟ — حدیث دل مگو دیگر تو دانی
چو دل خون شد بگو از دل چه گویم — ز دل با مردم غافل چه گویم
دلم آنجا که معشوقست آنجاست — من آنجا کی رسم این کی شود راست
دل من گُم شد از من ناپدیدار — نه من از دل نه دل از من خبردار
چو دائم از دل خود بینشانم — نشانی کی بود از دلستانم