الهی نامه › بخش چهاردهم › (۱۱) حکایت سلطان محمود با ایاز
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مگر سلطان دین محمود یک روز — ایاز خویش را گفت ای دلفروز
کرا دانی تو از مه تا بماهی — که ازمن بیش دارد پادشاهی
غلامش گفت ای شاه جهاندار — منم در مملکت بیش از تو صد بار
چو ملکم این چنین زیر نگین است — چه جای ملکت روی زمین است
پس آنگه شاه گفت آن نازنین را — که ای بنده چه حجّت داری این را
زبان بگشاد ایاز و گفت ای شاه — چه میپرسی چو زین رازی تو آگاه
اگرچه پادشاهی حاصل تست — ولیکن پادشاه تو دل تست
دل تو زیرِ دست این غلامست — مرا این پادشاهی خود تمامست
توئی شاه و دلت شاه تو امروز — ولی من بر دل تو شاه پیروز
فلک را رشک میآید ز جاهم — که من پیوسته شاه شاه خواهم
چه گرملک تو ملکی مطلق آمد — ولی ملک ایازت بر حق آمد
چو اصل تو دلست و دل نداری — بگو تا مملکت را بر چه کاری