الهی نامه › بخش چهاردهم › (۱۳) حکایت سلطان محمود که با دیوانه نشست
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بر دیوانهٔ محمود بنشست — نهاد او چشم برهم، شاه بشکست
بدو گفت این چرا کردی، چنین گفت — که تا رویت نه بینم، شه برآشفت
بدو گفتا لقای شاهِ عالم — نمیداری روا؟ گفت آنِ خود هم
چو خود بینی درین مذهب روا نیست — اگر غیری به بینی جز خطا نیست
شهش گفتا اولوالامر جهانم — بوَد بر تو همه حکمی روانم
بدو دیوانه گفتا هین بیندیش — که امر تو روان چون نیست بر خویش
نباشد بر دگر کس هم روانه — مرا مبشول چند آری بهانه
نمیآید ترا زین خواجگی ننگ — که گِرد آوردهٔ عمری دو مَن سنگ؟
کسی باشد بمعنی مالک خویش — که نه ناجی بود نه هالک خویش
نمیدانی که کوژی ای مرائی — چرا در راستی خود را نمائی