☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش چهاردهم › (۱۳) حکایت سلطان محمود که با دیوانه نشست

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

بر دیوانهٔ محمود بنشست — نهاد او چشم برهم، شاه بشکست

بدو گفت این چرا کردی، چنین گفت — که تا رویت نه بینم، شه برآشفت

بدو گفتا لقای شاهِ عالم — نمی‌داری روا؟ گفت آنِ خود هم

چو خود بینی درین مذهب روا نیست — اگر غیری به بینی جز خطا نیست

شهش گفتا اولوالامر جهانم — بوَد بر تو همه حکمی روانم

بدو دیوانه گفتا هین بیندیش — که امر تو روان چون نیست بر خویش

نباشد بر دگر کس هم روانه — مرا مبشول چند آری بهانه

نمی‌آید ترا زین خواجگی ننگ — که گِرد آوردهٔ عمری دو مَن سنگ؟

کسی باشد بمعنی مالک خویش — که نه ناجی بود نه هالک خویش

نمی‌دانی که کوژی ای مرائی — چرا در راستی خود را نمائی

← Önceki 204 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı