☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش چهاردهم › (۱۴) حکایت دیوانه‌ای که گلیم فروخت

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

گلیمی بود آن شوریده جان را — بمردی داد تا بفروشد آن را

بدو آن مرد گفت این بس درشتست — بنرمی همچو پشت خارپشتست

خرید آن مرد ارزان و هم آنگاه — خریداری پدیدار آمد از راه

بدو گفتا گلیمی نرم داری؟ — چنین گفتا که دارم تا زر آری

چو زر القصّه پیش آورد درویش — نهادش آن گلیم آن مرد در پیش

بدو گفتا گلیمی بی‌نظیرست — که از نرمی بعینه چون حریرست

یکی صوفی سوی او هوش می‌داشت — خریدش تا فروشش گوش می‌داشت

همی یک نعره زد گفت ای یگانه — مرا بنشان درین صندوق خانه

که می‌گردد حریر اینجا گلیمی — سفالی می‌شود دُرّ یتیمی

که من در جوهر خود چون سفالم — ز صندوقت بگردد بو که حالم

اگر بر تو نخواهد گشت حالت — نخواهد بود عمرت جز وبالت

چو در ظلمت گذاری زندگانی — چه حیوانی چه تو چون می‌ندانی

همه اعضای خود در بندِ دین کن — اگر خود را چنان خواهی چنین کن

مبین مشنو مگو الّا بفرمان — که تا کافر نمیری ای مسلمان

چو مَردت می نه‌بینم در هدایت — ز کافر مُردنت ترسم بغایت

برای عبرتست این طاق و ایوان — تو جز شهوت نمی‌بینی چو حیوان

ببازاری که دائم سودِ جان بود — چگونه بایدت دائم زیان بود

← Önceki 205 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı