الهی نامه › بخش چهاردهم › (۱۶) حکایت مهستی دبیر با سلطان سنجر
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مهستی دبیر آن پاک جوهر — مقرَّب بود پیش تختِ سنجر
اگرچه روی او بودی نه چون ماه — ولیکن داشت پیوندی بدو شاه
شبی در مرغزار رادکان بود — به پیش سنجر خسرو نشان بود
چو شب بگذشت پاسی شاه سنجر — برای خواب آمد سوی بستر
مهستی نیز رفت از خدمت شاه — بسوی خیمهٔ خاص آمد آنگاه
مگر سنجر غلامی داشت ساقی — که از خوبی ببُودش هیچ باقی
جمالش با ملاحت یار گشته — ز هر دو شاه برخوردار گشته
بصد دل بود شه دیوانهٔ او — حریف مهستی بد لیک مهرو
درآمد شه ز خواب او را طلب کرد — ندیدش، قصدِ آن یاقوت لب کرد
لپاچه نیم شب بر پشت انداخت — بکینه تیغِ هندی بر سر افراخت
درآمد کرد در خیمه نگه شاه — که مهستی در آنجا بود با ماه
بر او دید ساقی را نشسته — مهستی دل در آن مهروی بسته
بزاری مینواخت از عشق رودش — خوشی میگفت با خود این سرودش
که در برگیرمت من بَر لب کِشت — گر امشب بایدم دو ک کسان رشت
چو سنجر گشت ازان احوال آگاه — گرفت این بیت را زو یاد آنگاه
بدل گفتا گر امشب من بتندی — درین خیمه روم با تیغِ هندی
نماند زهره را این هر دو بر جای — شوم در خونِ این دو بی سر و پای
مشوّش گشت و شد آخر بتعجیل — به سوی خیمهٔ خود کرد تحویل
چو روزی ده برآمد شاه یک روز — فرو آراست جشنی عالم افروز
مهستی پیش سلطان چنگ میزد — نوائی بس بلند آهنگ میزد
ستاده بود ساقی نیز بر پای — قدح بر دست و چشم افکنده بر جای
شه آن بیت شبانه یاد میداشت — ازو درخواست و خویش آزاد میداشت
مهستی چون شنید این بیت از شاه — بیفتاد از کنارش چنگ در راه
چو برگی لرزه افتادش بر اندام — برفت از هوش و عقلش ماند در دام
شه آمد بر سر بالینش بنشست — برویش بر گلاب افشاند از دست
چو زن باهوش آمد بارِدیگر — چو اوّل بار گشت از بیمِ سنجر
چو باری ده زهُش آمد بخود باز — سر رشته نکرد او از خرد باز
شهش گفتا اگر میترسی از من — بجان تو ایمنی ای خویش دشمن
زنش گفتا که من زین مینترسم — ولی این بیت یک شب بود درسم
همه شب درسِ خود تکرار کردم — گهی اقرار و گه انکار کردم
از آنجا باز مییابم نشانی — که بر من تنگ میگردد جهانی
بدان ماند که یک شب درچنان کار — نهفته بودهٔ از من خبردار
مرا گر تو بگیری ور برانی — دلت ندهد، دگر بارم بخوانی
وگر بکشی مرا در تن درستی — نجاتی باشدم از دستِ هستی
مرا این ترس چندانی از آنست — که سلطانی که رزّاق جهانست
چو او یک یک نفس با من همیشهست — مرا یک یک نفس بنگر چه پیشهست
چو حق پیش آورد صد ساله رازم — من آن ساعت چه گویم با چه سازم
چو حق میبیندت دائم شب و روز — چو شمعی باش خوش میخند و میسوز
دمی بی شکرش از دل برمیاور — نفس بی یاد غافل بر میاور
اگردر شکر کوشی هر چه خواهی — بیابی نقد از جود الهی