الهی نامه › بخش چهاردهم › (۱۹) حکایت آن دزد که گرفتار شد
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مگر شد ناگهی دزدی گرفتار — ز گرد راه بردندش سوی دار
امان میخواست از عجز و نیازی — که ریزد آب و بگزارد نمازی
که یا رب در چنین وقتی وجائی — که میبینم بهر موئی بلائی
ببین تاتیغِ قهرت بر سر دار — چه میآرد برویم آخر کار
تو از قهرم چنین حیران گرفته — من از مهر تو ترک جان گرفته
چنینم من که گفتم تو چنانی — کنون جان میدهم دیگر تو دانی
چنین ده جان اگر جان میدهی تو — وگرنه عمر تاوان میدهی تو
اگر خونت زند از قهر او جوش — مکن هرگز بلطف او را فراموش
سبک رو چون گرانجانی زره نیست — بشادی زو که غم رادستگه نیست
عروسی جهان ماتم نیرزد — که صد شادی او یک غم نیرزد
چو خواهد کرد گردونت پیاده — سواری را بکن ابرو گشاده