الهی نامه › بخش چهاردهم › (۲۰) حکایت دیوانۀ چوب سوار
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی دیوانه چوبی بر نشسته — بتگ میشد چو اسپی تنگ بسته
دهانی داشت همچون گل ز خنده — چو بلبل جوش در عالم فکنده
یکی پرسید ازو کای مردِ درگاه — چنین گرم ازچه میتازی تودر راه
چنین گفت او که در میدانِ عالم — هوس دارم سواری کرد یک دم
که چون دستم فرو بندند ناکام — نجنبد یک سر مویم بر اندام
اگر هستی درین میدان تو بر کار — نصیب خویشتن مردانه بردار
چو از ماضی و مستقبل خبر نیست — بجز عمر تو نقدی ما حضر نیست
مده این نقد را بر نسیه بر باد — که بر نسیه کسی ننهاد بنیاد
چو یک نقطهست از عمر تو بر کار — هزاران چرخ زن بر وی چو پرگار
خوشی با نقدِ این الوقت میساز — چو بیکاران به پیش و پس مشو باز
اگر تو پس روی و پیش آئی — بلای روزگار خویش آئی