الهی نامه › بخش چهاردهم › (۲۱) حکایت سپهدار که قلعۀ کرد با دیوانه
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
سپهداری برای کوتوالی — بجائی قلعهٔ میکرد عالی
یکی دیوانهٔ آمد پدیدار — به پیش خویش خواندش آن سپهدار
بدو گفتا ببین کین قلعه چونست — ز رفعت جفت طاق سر نگونست
ازین قلعه کسی کاعزاز دارد — ببین تا چه بلا زو باز دارد
زبان بگشاد آن دیوانه حالی — بدو گفتا تو مردی تیره حالی
بلا چون ز آسمان میافتد آغاز — بقلعه میروی پیش بلا باز
بلای خویشتن چون تو تمامی — بلائی نیز مطلب ای گرامی
ز خویش و از بلای خویش آنگاه — خلاصی باشدت کلّی درین راه
که افتاده شوی و پست گردی — نمانی زنده تا که هست گردی