☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش دوم › (۱) حکایت آن زن که بر شهزاده عاشق شد

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

شهی را سیمبر شهزاده‌ای بود — ز زلفش مه به دام افتاده‌ای بود

ندیدی هیچ مردم روی آن شاه — که روی دل نکردی سوی آن ماه

چنان اُعجوبهٔ آفاق بودی — که آفاقش همه عشّاق بودی

دو ابرویش که هم شکل کمان بود — دو حاجب بر در سلطان جان بود

چو چشمی تیر مژگانش بدیدی — دلش قربان شدی کیشش گزیدی

که دیدی ابروی آن دلستان را — که دل قربان نکردی آن کمان را

دهانش سی گهر پیوند کرده — ز دو لعل خوشابش بند کرده

خطش فتوی ده عشاق بوده — به زیبائی چو ابرو طاق بوده

زنخدانش سر مردان فگنده — بمردی گوی در میدان فگنده

زنی در عشق آن بت سرنگون شد — دلش بسیار کرد افغان و خون شد

چو هجرش دست برد خویش بنمود — ازان سرگشته و دلریش بنمود

بزیر خویش خاکستر فرو کرد — چو آتش بود مأواگه ازو کرد

همه شب نوحهٔ آن ماه کردی — گهی خون ریختی گه آه کردی

اگر روزی به صحرا رفتی آن ماه — دوان گشتی زن بیچاره در راه

چو گوئی پیش اسپش می‌دویدی — دو گیسو چون دو چوگان می‌کشیدی

نگه می‌کردی از پس روی آن ماه — چو باران می‌فشاندی اشک بر راه

ز صد چاوش پیاپی چوب خوردی — که نه فریاد و نه آشوب کردی

به نظّاره جهانی خلق بودی — که آن زن را به مردان می‌نمودی

همه مردان ازو حیران بمانده — زن بیچاره سرگردان بمانده

به آخر چون ز حد بگذشت این کار — دل شهزاده غمگین گشت ازین بار

پدر را گفت تا کی زین گدائی — مرا از ننگ این زن ده رهائی

چنین فرمود آنگه شاه عالی — که در میدان برید آن کُرّه حالی

به پای کرّه در بندید مویش — بتازید اسپ تیز از چارسویش

که تا آن شوم گردد پاره پاره — وزین کارش جهان گیرد کناره

کشد چون پیل مستش اسپ در راه — پیاده رخ نیارد نیز در شاه

به میدان رفت شاه و شاهزاده — جهانی خلق بودند ایستاده

همه از درد زن خون بار گشته — وزان خون خاک چون گلنار گشته

چو لشکر خویش را بر هم فگندند — که تا مویش به پای اسپ بندند

زن سرگشته پیش شاه افتاد — به حاجت خواستن در راه افتاد

که چون بکشیم و آنگه بزاری — مرا یک حاجتست آخر برآری

شهش گفتا ترا گر حاجت آنست — که جان بخشم بتو خود قصد جانست

وگر گوئی مکن گیسو کشانم — بجز در پای اسپت خون نرانم

وگر گوئی امانم ده زمانی — زمانی نیست ممکن بی امانی

ور از شهزاده خواهی همنشینی — زمانی نیز روی او نه بینی

زنش گفتا که من جان می‌نخواهم — زمانی نیز امان زان می‌نخواهم

نمی‌گویم که ای شاه نکوکار — مکُش در پای اسپم سرنگونسار

مر اگر شاه عالم می‌دهد دست — برون زین چار حاجت حاجتی هست

مرا جاوید آن حاجت تمامست — شهش گفتا بگو آخر کدامست

که گر زین چار حاجت سر بتابی — جزین چیزی که می‌خواهی بیابی

زنش گفتا اگر امروز ناچار — بزیر پای اسپم می‌کُشی زار

مرا آنست حاجت ای خداوند — که موی من به پای اسپ او بند

که تا چون اسپ تازد بهر آن کار — بزیر پای اسپم او کُشد زار

که چون من کُشتهٔ آن ماه گردم — همیشه زندهٔ این راه گردم

بلی گر کُشتهٔ معشوق باشم — ز نور عشق بر عیّوق باشم

زنی‌ام مردئی چندان ندارم — دلم خون گشت گوئی جان ندارم

چنین وقتی چو من زن را که اهلست — برآور این قدر حاجت که سهلست

ز صدق و سوز او شه نرم دل شد — چه می‌گویم ز اشکش خاک گل شد

ببخشید و بایوانش فرستاد — چو نو جانی بجانانش فرستاد

بیا ای مرد اگر با ما رفیقی — در آموز از زنی عشق حقیقی

وگر کم از زنانی سر فرو پوش — کم از حیزی نهٔ این قصّه بنیوش

← Önceki 22 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı