☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش دوم › (۲) حکایت علوی وعالم ومخنّث که در روم اسیر شدند

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یکی علوی یکی عالم یکی حیز — بسوی روم می‌بردند هر چیز

گرفتند این سه تن را کافران راه — بخواری پیش بت بردند ناگاه

بدان هر سه چنین گفتند کُفّار — که بت را سجده باید کرد ناچار

وگرنه هر سه تن را خون بریزیم — امان ندهیم بل کاکنون بریزیم

بدان کفّار گفتند آن سه اُستاد — که ما را یک شبی باید امان داد

که خواهیم امشبی اندیشه کردن — که شاید بت پرستی پیشه کردن

امان دادند یک شب آن سه تن را — که تا بینند هر یک خویشتن را

زبان بگشاد علوی گفت ناچار — به پیش بت بباید بست زنّار

که از جدم تمامست استطاعت — کند در حقّ من فردا شفاعت

زبان بگشاد عالم گفت من نیز — نیارم گفت ترک جان و تن نیز

که گر بت را نهم سر بر زمین من — برانگیزم شفیع از علم دین من

مخنّث گفت من گمراه ماندم — که بی‌عون شفاعت خواه ماندم

شما را چون شفیعیست و مرا نیست — ز من این سجده کردن پس روا نیست

چو شمعی گر بُرندم سر چه باکست — نیارم سجدهٔ بت کان هلاکست

نیارم سر به پیش بت فرو خاک — ورم خود سر زتن بُرّند بی باک

چو جان آن هر دو را درخورد آمد — چنین جائی مخنّث مرد آمد

عجب کارا که وقت آزمایش — مخنّث راست در مردی ستایش

چو قارونان درین ره عور آیند — هزبران در پناه مور آیند

ز حیزی گر کمی در عشق دلخواه — نهٔ آخر ز موری کم درین راه

← Önceki 23 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı