الهی نامه › بخش پانزدهم › (۳) حکایت محمد غزالی با سلطان سنجر
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بسنجر گفت غزّالی که ای شاه — برون نیست از دو حالِ تو درین راه
اگر بیداری اینجا چون نشینی — که تا برهم زنی دیده، نه بینی
وگر تو خفتهٔ این پادشائی — نه بینی هیچ تا دیده گشائی
بملکی چَند نازی چند خندی — که تا چشمی گشائی و ببندی
ازو آثار در عالم نه بینی — کم از هیچی بوَد آن هم نه بینی
تو گر خود یزدجرد پادشائی — بکشته عاقبت در آسیائی
اگر آگه نهٔ زان آسیا تو — یکی بنگر بدین چرخ دو تا تو
چو افتادی بدین چرخ دو تا در — شوی آخر بپای آسیا در
درین آتش چه عودی چه گیائی — بخسپد شب چه شاهی چه گدائی