الهی نامه › بخش پانزدهم › (۵) حکایت سلطان محمود و گازر
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مگر میرفت محمود جهاندار — بره درگازری را دید در کار
کشیده پشتهٔ کرباس دربند — بدو گفت این همه کرباس را چند
جوابش دادگازر کای شهنشاه — ترا کرباسِ ده گز بس درین راه
چو زین جمله ترا ده گز پسندست — چرا پرسی ز جمله تا بچندست
چو این بشنید گریان گشت ازو شاه — غریبی خشت زن را دید ناگاه
رخ از خورشید چون انگشت کرده — ره صحرا همه پر خشت کرده
شهش گفتا همه خشتت بچندست — چنین گفت او که ده خشتت پسندست
چو ده خشتت ازین جمله تمامست — چه میخواهی دگر جمله حرامست
وبال تست اگر خوبی وگر زشت — فزون از ده گزی کرباس وده خشت
ز دنیا این دو چیزت هم وثاقست — دگر چون زین گذشتی طم طراقست
ترا زین کار اگر سودی رسیدست — جهان انگار تا رودی رسیدست
ز نف شوم بگذر با خردساز — بترک ملک گوی و کارِخود ساز
چو تو از ملک جز یک دم نداری — بکن کاری که این دم هم نداری
چو شه بشنود گفت آن دو تن را — بخاک افکند حالی خویشتن را
بسی بگریست تا بیخویشتن شد — بآخر کارساز آن دو تن شد
بسی زر داد آن دو مهربان را — بشهر آمد بگفت این داستان را
چو قسمت این دو چیزست از زمانه — چه خواهی کرد این مردارخانه
اگر تو بر فلک بهرامِ زوری — بروز واپسین بهرامِ گوری
وگر از پرده رخشانی چو یاقوت — شوی بهرامِ چوبین زیرِ تابوت
بترس ای گورخان از گورخانه — که باید خفت، چند آری بهانه
بنه رگ راست تا این کوژ رفتار — نگرداند ترا در تو گرفتار