☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش پانزدهم › (۶) حکایت حکیم با ذوالقرنین

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

حکیمی دید ذوالقرنین در راه — بذوالقرنین گفت آن مردِ درگاه

که آخر گرد عالم چند گَردی — که عالم جمله پُر آشوب کردی

سکندر گفت نیمی از اقالیم — نهادم راست باقی ماند یک نیم

کنون من می‌روم عزم من این راست — که تا آن نیمهٔ دیگر کنم راست

حکیمش گفت نیست این داد دادن — ترا رگ راست می‌باید نهادن

چو می‌دانی که بر می‌بایدت خاست — بنه رگ راست، چون عالم نهی راست؟

که تو گر فی المَثَل شیر نبردی — چو راه گور گیری مور گردی

چو در دنیا ترا اندک قرارست — ولی درگور سالی صد هزارست

بدنیا در چرا کاشانه سازی — که هم در گور به گر خانه سازی

چو کِسری گر کنی طاق دلارام — ز کَسری جبر نپذیرد سر انجام

نمی‌بینی که اینها کاخترانند — چه گر بر فرقِ گردون خانه دانند

همه سرگشته می‌گردند در سوز — ازین خانه بدان خانه شب و روز؟

چو می‌بینند کان جز دامشان نیست — دمی در خانهٔ آرامشان نیست

اگرچه شاهِ عالی ذات گردند — ولی در خانهٔ هم مات گردند

تو هم گر خانهٔ سازی درین راه — درو میری چو کِرم پیله ناگاه

بسی بارست ای دیوانه بر تو — فرود آید بآخر خانه بر تو

مشو دلشاد از کاشانهٔ خویش — مکن دل تنگ از ویرانهٔ خویش

که نه دلتنگ مانی تو نه شادی — که هم این بگذرد هم آن چو بادی

← Önceki 223 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı