الهی نامه › بخش پانزدهم › (۶) حکایت حکیم با ذوالقرنین
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
حکیمی دید ذوالقرنین در راه — بذوالقرنین گفت آن مردِ درگاه
که آخر گرد عالم چند گَردی — که عالم جمله پُر آشوب کردی
سکندر گفت نیمی از اقالیم — نهادم راست باقی ماند یک نیم
کنون من میروم عزم من این راست — که تا آن نیمهٔ دیگر کنم راست
حکیمش گفت نیست این داد دادن — ترا رگ راست میباید نهادن
چو میدانی که بر میبایدت خاست — بنه رگ راست، چون عالم نهی راست؟
که تو گر فی المَثَل شیر نبردی — چو راه گور گیری مور گردی
چو در دنیا ترا اندک قرارست — ولی درگور سالی صد هزارست
بدنیا در چرا کاشانه سازی — که هم در گور به گر خانه سازی
چو کِسری گر کنی طاق دلارام — ز کَسری جبر نپذیرد سر انجام
نمیبینی که اینها کاخترانند — چه گر بر فرقِ گردون خانه دانند
همه سرگشته میگردند در سوز — ازین خانه بدان خانه شب و روز؟
چو میبینند کان جز دامشان نیست — دمی در خانهٔ آرامشان نیست
اگرچه شاهِ عالی ذات گردند — ولی در خانهٔ هم مات گردند
تو هم گر خانهٔ سازی درین راه — درو میری چو کِرم پیله ناگاه
بسی بارست ای دیوانه بر تو — فرود آید بآخر خانه بر تو
مشو دلشاد از کاشانهٔ خویش — مکن دل تنگ از ویرانهٔ خویش
که نه دلتنگ مانی تو نه شادی — که هم این بگذرد هم آن چو بادی