الهی نامه › بخش پانزدهم › (۷) حکایت پادشاه و انگشتری
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
جهان را پادشاهی پاکدین بود — که مُلک عالَمش زیرِ نگین بود
نبودش در همه عالم نظیری — که بودش از همه عالم گزیری
سواد ملکش از مَه تا به ماهی — ز شرقش تا به غربش پادشاهی
حکیمانی که پیش شاه بودند — که اِجریخوارهٔ درگاه بودند
چنین گفت ای عجب روزی به ایشان — که حالی میرود بر من پریشان
دلم را آرزوئی بس عجب خاست — نمیدانم که این از چه سبب خاست
مرا سازید یک انگشتری پاک — که هر وقتی که باشم نیک غمناک
چو در وی بنگرم، دلشاد گردم — ز دست تُرکِ غم آزاد گردم
وگر دلشاد گردم نیز از بخت — چو در وی بنگرم، غمگین شوم سخت
حکیمان زو امان جُستند یکچند — نشستند آن بزرگان خردمند
بسی اندیشه و فکرت بکردند — بسی خونابهٔ حسرت بخَوردند
به آخر اتّفاقی جزم کردند — به یک ره بر نگینی عزم کردند
که بنگارند بر وی این رقم زود: — که «آخر بگذرد این نیز هم زود»
چو ملک این جهان ملکی روندهست — به ملک آن جهان شد هر که زندهست
اگر آن ملک خواهی این فدا کن — به ابراهیمِ ادهم اقتدا کن