الهی نامه › بخش پانزدهم › (۸) حکایت ابراهیم ادهم با خضر علیه السلام
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
نشسته بود ابراهیمِ ادهم — پس و پیشش غلامان دست بر هم
یکی تاج مرصّع بر سر او — بغلطاقی مغرّق در بر او
درآمد خضر بی فرمان در ایوان — بصورة چون یکی مرد شُتُربان
غلامان را ز بیمش دم فرو شد — کسی کو را بدید از هم فرو شد
چو ابرهیم او را دید ناگاه — بدو گفتا کِه دادت ای گدا راه؟
خضر گفتا که نبوَد جایم اینجا؟ — رباطیست این، فرو میآیم اینجا
زبان بگشاد ابراهیمِ ادهم — که هست این قصرِ سلطان معظّم
رباطش از چه میخوانی تو غافل — مگر دیوانهٔ ای مردِ عاقل
زبان بگشاد خضر و گفت ای شاه — کرا بودست اوّل این وطنگاه
چنین گفت او که اوّل راه اینجا — فلانی بود دایم شاه اینجا
ز بعد او فلانی پس فلانی — کنون اینجا منم شاه جهانی
خضر گفتش که گر شه را خبر نیست — رباط اینست و بس، چیزی دگر نیست
چو میآیند و میگذرند پیوست — نشستن در رباطی چون دهد دست؟
چو پیش از تو بسی شاهان گذشتند — نکو خواهان و بد خواهان گذشتند
ترا هم نیز جان خواهان درآیند — وزین کهنه رباطت در ربایند
درین کهنه رباط آسودنت چیست — نه زینجائی تو، اینجا بودنت چیست
چو ابراهیم این بشنید در گشت — چو گوئی زین سخن زیر و زبر گشت
روان شد خضر و او از پی دوان شد — ز دام خضر بیرون کی توان شد
بسی سوگند دادش کای جوانمرد — قبولم کن کنون گر میتوان کرد
چو تخمی در دلم کِشتی نهانی — کنون آبی بده ای زندگانی
بگفت این وز قفای او روان شد — که تا مردی ز مردان جهان شد
رباط کهنهٔ دنیا برانداخت — جهانداری بدرویشی درانداخت
بزرگانی که سِرّ فقر دیدند — بملک نقد درویشی خریدند
ز نقش پادشائی باز رستند — بمعنی از گدائی باز رستند
که گرچه ملکِ دُنیی پادشائیست — ولی چون بنگری اصلش گدائیست