الهی نامه › بخش پانزدهم › (۱۱) حکایت آن مرد که صرّۀ در میان درمنه یافت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
برای درمنه برخاست آن پاک — درمنه چون برون میکرد از خاک
برون افتاد حالی صرّهٔ زر — ازان غم دست میزد سخت بر سر
بحق گفتا که کردی تیره روزم — چه خواهم از تو؟ چیزی تا بسوزم
چرا چیزی دهی از پیشگاهم — که در حالم بسوزد، مینخواهم
من از تو عدل میخواهم ستم نه — درمنه بایدم امّا درم نه
اگر تو همّتی داری چو مردان — بهمّت خویشتن را مرد گردان
ز شاهت گر امید زرّ و سیمست — دل و جان ترا پیوسته بیمست
چرا باید طلب کردن زر و سیم — چو آخر جانت باید کرد تسلیم
بترک سیم و زر گو، جان نگه دار — که جان بهتر بسی از سیمِ بسیار
چنین آوازهٔ محمود ازان یافت — که جان او ز درویشی نشان یافت
که گر در ملک کردی کِبر پیشه — نکردی خلق ذکر او همیشه
چو سلطان میشود از فقر مذکور — توانی شد تو هم در فقر مشهور
که شاهانی که سِرّ فقر دیدند — پناه از سایهٔ زالی گزیدند