الهی نامه › بخش دوم › (۳) حکایت سلیمان داود علیهما السلام با مور عاشق
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
سلیمان با چنان کاری و باری — به خیلی مور بگذشت از کناری
همه موران به خدمت پیش رفتند — به یک ساعت هزاران بیش رفتند
مگر موری نیامد پیش زودش — که تلی خاک پیش خانه بودش
چو باد آن مور یک یک ذرّهٔ خاک — برون میبرد تا آن تل شود پاک
سلیمانش بخواند و گفت ای مور — چو میبینم ترا بیطاقت و زور
اگر تو عمر نوح و صبر ایّوب — به دست آری نگردد کار تو خوب
به بازوی چو تو کس نیست این کار — ز تو این تل نگردد ناپدیدار
زبان بگشاد مور و گفت ای شاه — به همت میتوان رفتن درین راه
تو منگر در نهاد و نبیت من — نگه کن در کمال همت من
یکی مورست کز من ناپدیدست — به دام عشق خویشم در کشیدهست
به من گفتهست گر تو این تل خاک — ازینجا بفگنی و ره کنی پاک
من این خرسنگ هجران تو از راه — براندازم نشینم با تو آنگاه
کنون این کار را بسته میانم — بجز این خاک بردن میندانم
اگر این خاک گردد ناپدیدار — توانم گشت وصلش را خریدار
وگر از من برآید جان درین باب — نباشم مدّعی باری و کذّاب
عزیزا عشق از موری بیاموز — چنین بینائی از کوری بیاموز
کلیم مور اگرچه بس سیاهست — ولیکن از کرداران راهست
به چشم خرد منگر سوی موری — که او را نیز در دل هست شوری
درین ره میندانم کین چه حالست — که شیری را ز موری گوشمالست