☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش شانزدهم › (۲) حکایت هارون با بهلول

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مگر روزی گذر می‌کرد هارون — رسید آنجایگه بهلولِ مجنون

زبان بگشاد کای هارونِ غم خوار — قوی در خشم شد هارون بیکبار

سپه را گفت کیست این بی سر و پای — که می‌خواند بنامم در چنین جای

بدو گفتند بهلولست ای شاه — روان شد پیشِ او هارون هم آنگاه

بدو گفتا ندانی احترامم — که می‌خوانی تو بی‌حاصل بنامم؟

نمی‌دانی مرا ای مردِ مجنون؟ — که بر خاکت بریزم خون هم اکنون

جوابش داد مرد پُر معانی — که می‌دانم تو این نیکو توانی

که در مشرق اگر زالیست باقی — که بر سنگ آیدش پای اتّفاقی

وگر جائی پُلی باشد شکسته — که گرداند بُزی را پای بسته

تو گر در مغربی از تو نترسند — بترس ای بیخبر کز تو بپرسند

بسی بگریست زو هارون بزاری — بدو گفتا اگر تو وام داری

بگو تا جمله بگزارم بیکبار — جوابش داد بهلول نکوکار

که تو وامی بوامی می‌گزاری — چو مال خویشتن یک جَو نداری

ترا گر مال مال مردمانست — که نیست آن تو هر چت این زمانست

برَو مال مسلمانان ز پس ده — که گفتت مالِ کس بستان بکس ده

نصیحت خواست از بهلول هارون — بدو گفت آن زمان بهلولِ مجنون

که ای استاده در دنیا چنین راست — نشان اهلِ دوزخ در تو پیداست

ز رویت محو گردان آن نشانی — وگرنه گفتم و رفتم، تو دانی

دگر ره گفت اگر دوزخ نشینم — کجا شد آن همه اعمالِ دینم

بدو گفتا ببین هر ماه و هر سال — که همچون اهلِ دوزخ داری احوال

دگر ره گفت اگرچه بوالفضولم — نسَب نقدست باری از رسولم

بدو گفتا که چون قرآن شنیدی — فلا اَنسابَ بَینَهُم ندیدی؟

دگر ره گفت هان ای کم بضاعت — امیدم منقطع نیست از شفاعت

بدو گفتا که بی اِذن الهی — شفاعت نکند او زین می چه خواهی

سپه را گفت هارون هین برانید — که او ما را بکُشت و می ندانید

چو نه ملکست اینجا و نه مالک — نجات تست اگر گردی تو هالک

چو سنگی صد هزاران سال برجای — بمی ماند نمی‌مانی تو بر پای

چه خواهی کرد درجائی درنگی — که آنجا بیش ماند از تو سنگی

دلا کم گیر چرخ سرنگون را — چه خواهی کرد این دریای خون را

زهی خوش طعم دیگ چرب روغن — که از مرگش بوَد زرّین نهنبن

قدم باید بگردون بر نهادن — سر این دیگ پر خون بر نهادن

چو پُر خون اوفتاد این دیگ پُر جوش — مزن انگشت در وی سر فرو پوش

شفق خونست و دایم چرخِ گردون — سر بُرّیده می‌گردد در آن خون

جهانی خلق بین در هم فتاده — همه از بهرِ زیر خاک زاده

همه خاک زمین خون سیاهست — سیاوش وار خلقی بی گناهست

عیان بینی اگر باشی تو با هُش — ز یک یک ذرّه خون صد سیاوش

← Önceki 234 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı