الهی نامه › بخش شانزدهم › (۳) حکایت سلیمان و طلب کردن کوزه
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
سلیمان کوزهٔ میخواست روزی — که تا آبی خورد بی هیچ سوزی
که آن کوزه نبوده باشد آنگاه — ز خاک مردگان افتاده در راه
چنین خاکی طلب کردند بسیار — ندیدند ای عجب از یک طلب کار
یکی دیوی درآمد گفت این خاک — بیارم من ز خاک مردگان پاک
بدریائی فرو شد سرنگون سار — هزاران گز فرو برد او بیکبار
ز قعر آن همه خاکی برانداخت — ازان گِل کرد و آخر کوزهٔ ساخت
سلیمان کوزه را چون آب در کرد — ز حال خویشش آن کوزه خبر کرد
که من هستم فلان بن فلانی — بخور آبی چه میپرسی نشانی
کز اینجا تا به پُشت گاو و ماهی — تن خلقست چندانی که خواهی
ازان خاکی که شخص آن واین نیست — اگر تو کوزه خواهی در زمین نیست
ترا گر کوزهٔ وگر تنوریست — یقین میدان که آن از خاک گوریست
خُنُک آن گِل که گرچه یافت تابی — ولیکن کوزه شد از بهرِ آبی
بتر آن گل که سازندش تنوری — که هر ساعت بتابندش بزوری
بگورستان نگر تا درد بینی — جهانی زن جهانی مرد بینی
همه در خاک و در خون باز مانده — درون ره نی ز بیرون باز مانده
اگر بینائیت ازجان پاکست — ببین تا خاک گورستان چه خاکست
که هر ذرّه ز خاکش گر بجوئی — ز خسرة صد جهان یابی تو گوئی
چو گورستان نخستین منزل آمد — ببین تا آخرین چه مشکل آمد
اگر خواهی صفای آن جهانی — بگورستان گذر تا میتوانی
که دل زنده شود از مرده دیدن — شود نقدت بدان عالم رسیدن