☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش شانزدهم › (۳) حکایت سلیمان و طلب کردن کوزه

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

سلیمان کوزهٔ می‌خواست روزی — که تا آبی خورد بی هیچ سوزی

که آن کوزه نبوده باشد آنگاه — ز خاک مردگان افتاده در راه

چنین خاکی طلب کردند بسیار — ندیدند ای عجب از یک طلب کار

یکی دیوی درآمد گفت این خاک — بیارم من ز خاک مردگان پاک

بدریائی فرو شد سرنگون سار — هزاران گز فرو برد او بیکبار

ز قعر آن همه خاکی برانداخت — ازان گِل کرد و آخر کوزهٔ ساخت

سلیمان کوزه را چون آب در کرد — ز حال خویشش آن کوزه خبر کرد

که من هستم فلان بن فلانی — بخور آبی چه می‌پرسی نشانی

کز اینجا تا به پُشت گاو و ماهی — تن خلقست چندانی که خواهی

ازان خاکی که شخص آن واین نیست — اگر تو کوزه خواهی در زمین نیست

ترا گر کوزهٔ وگر تنوریست — یقین می‌دان که آن از خاک گوریست

خُنُک آن گِل که گرچه یافت تابی — ولیکن کوزه شد از بهرِ آبی

بتر آن گل که سازندش تنوری — که هر ساعت بتابندش بزوری

بگورستان نگر تا درد بینی — جهانی زن جهانی مرد بینی

همه در خاک و در خون باز مانده — درون ره نی ز بیرون باز مانده

اگر بینائیت ازجان پاکست — ببین تا خاک گورستان چه خاکست

که هر ذرّه ز خاکش گر بجوئی — ز خسرة صد جهان یابی تو گوئی

چو گورستان نخستین منزل آمد — ببین تا آخرین چه مشکل آمد

اگر خواهی صفای آن جهانی — بگورستان گذر تا می‌توانی

که دل زنده شود از مرده دیدن — شود نقدت بدان عالم رسیدن

← Önceki 235 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı